آرشیو
انتخاب نشریه


گفت‌وگو با فاطمه اکبر زاده بانوي مددجوي کميته امداد
از دغدغه يک وعده نان تا دامداري پنج هزار متري

محمد تاجيک
اشاره:
خبرنگار فارس نوشت: فاطمه اکبرزاده بانوي مددجوي کميته امداد وراميني، شيرزني است که در حال ساخت دامداري به وسعت ۵۴۰۰ متر مربع است و قصد دارد دو هزار گوسفند را پرورش دهد. چه پر معناست! که از قديم الايام گفته‌ اند " انسان با اميد زنده است" و گاهي اوقات چه انسان‌هايي را در گوشه و کنارمان مي‌بينيم که در کوره مشکلات و تنگناهاي زندگي، همچون فولاد آبديده شده ‌اند و حالا مانند کوه استوار و پابرجا قد علم کرده‌اند. در گرماي طاقت فرساي مرداد ماه در حاشيه روستاي «تقي آباد شهرستان» شهر
جواد آباد ورامين؛ آنجا که وقتي با خودرو با سرعت کمي هم حرکت مي‌کنيد، هاله‌اي سنگين از گرد و غبار  همه جا را فرامي‌گيرد، در يک ساختمان قديمي با مساحتي حدود هزار متر مربع  پاي صحبت کسي مي‌نشينيم که امروز با کوله باري از مشکلات زندگي، استوار ايستاده و اين مکان را به دامداري تبديل کرده و مشغول فعاليت است تا با همت  مثال زدني، سفره روزي خود و فرزندانش را هر روز وسيع تر پهن کند. خانم ۴۸ ساله‌اي که حالا چند سالي است سرپرستي خانواده‌اش را عهده دار است و طي اين سالها به ويژه بعد از مرگ همسرش، به کار و تلاش پرداخته و از نانوايي، کشاورزي، کار در کارخانه بلور سازي، سبزي خشک کني و دامداري؛ جملگي منظومه‌اي از همت بلند او براي تأمين معاش بوده است. روايت امروز ما داستان زندگي فاطمه اکبر زاده،
بانوي مددجوي کميته امداد وراميني است که  از سالها سختي و زندگي برايمان گفت؛ از روزهايي که فرزندانش مجبور بودند به دليل فقر خانواده فقط نان در تابه روغن سرخ کرده و بخورند و زمان‌هايي تنها به مرغ داخل يخچال نگاه کنند و آن را براي روزي که شايد مهمان بيايد ذخيره نگه دارند. از ترس آبروي خود هنگامي که مهمان به خانه شان مي‌آمد، بگويند سير هستند تا رسم آبروداري از مادر خانه را به درستي به جا آورند. آنچه از نظرتان مي ‌گذرد ماحصل گفت‌وگو با اين بانوي مددجوي کميته امداد است؛
فاطمه اکبرزاده اظهار مي‌دارد: اصالتاً اهل شيروان هستم اما  يک ساله بودم که به ورامين آمديم. برادرم زماني که سال ۶۳ سرباز بود، به شهادت رسيد و پدرم به مغني ‌گري مشغول بود.
ابتدا به روستاي «در بالا» آمديم. سال ۶۲ ازدواج کردم و سه پسر و يک دختر دارم. سال ۸۴ همسرم به دليل ايست قلبي و بيماري ديابت در سن ۴۳ سالگي فوت کرد. آن زمان من ۳۶ ساله بودم.  
بعد از فوت همسرم پسر بزرگم که آن زمان ۱۷ سال داشت در کشتارگاهي در تهرانپارس مشغول به کار شد تا بتوانيم از عهده مخارج زندگي‌مان بربياييم. البته بعد از مدتي دو فرزند ديگرم نيز در اين کشتارگاه مشغول به کار شدند. من و دخترم در ورامين بوديم و بچه‌ها آخر هفته به منزل مي‌آمدند.
در دوراني که همسرم مريض بود به دليل اينکه قادر به فعاليت زياد نبود من همراه با پسرم در روستا کشاورزي مي‌کرديم. زميني را اجاره کرده بوديم و در آن صيفي جات مي‌کاشتيم. البته کار اصلي همسرم هم کشاورزي بود. 
دوران سختي بود و درآمد خوبي نداشتيم. در زمان‌هايي که پسرم  به مدرسه مي‌رفت و کشاورزي نمي‌کرديم، من با تنوري که تهيه کرده بودم شروع به پختن نان کردم.
* تلاش براي پخت نان از ساعت دو نيمه شب!
آن زمان ساعت دو نيمه شب از خواب بيدار مي‌شدم و خمير آماده مي‌کردم تا عصر هنگام آمدن از زمين کشاورزي بتوانم نان بپزم. روزها ساعت ۷ صبح به زمين کشاورزي مي‌رفتيم و تا عصر مشغول به کار بوديم.
* کار در بلورسازي و سبزي خرد کني:
بعد از گذشت مدتي، نانواي روستا اعتراض کرد و من نانوايي را تعطيل کردم. مدتي در کارخانه بلورسازي منطقه باقرآباد ورامين  و پس از آن چند وقتي نيز در منطقه جواد آباد در کارخانه سبزي خرد کني کار کردم. در نهايت کشاورزي را ادامه دادم، اما سرمايه‌اي براي ادامه کار نداشتم. بالاخره همسرم از کار افتاد و در سال ۸۴ تحت پوشش کميته امداد قرار گرفتيم و تنها دو ماه مستمري از کميته امداد گرفت و بعد از آن درگذشت.
سال ۸۵ از روستاي «در بالا» به ورامين آمديم و با دو ميليون و پانصد هزار توماني که از کميته امداد وام گرفتم خانه‌اي را اجاره کردم. پس از ازدواج پسر بزرگم در سال ۸۷ دو پسر ديگرم  مجبور شدند براي تأمين هزينه‌ها کار کنند.
* فعاليت در لحاف دوزي:
بچه‌هايم در لحاف دوزي در ورامين کار کردند و بعد از مدتي اين دو هم در کشتارگاه تهرانپارس که فرزند بزرگترم کار مي‌کرد مشغول به کار شدند. آنها خيلي با هم اتحاد دارند؛ به طوري که هر کدام که سرباز شدند آن يکي خرج او را مي‌داد.
سال ۹۳ دو فرزندم تصادف کردند و ياسر پسر کوچکم سه سال درگير صدمات اين حادثه بود. آن زمان او سرباز بود. بالاخره هشتاد ميليون تومان ديه آسيب ديدگي او را گرفتم. نصف آن را زمين گرفتم و با قسمتي از اين پول يک وانت براي آنها خريدم. 
اولين وام را به مبلغ ۲۰ ميليون، سال ۹۶ از کميته امداد گرفتم و حدود هشت ماه پيش اين ساختمان و دامداري  را با ده ميليون وديعه و ماهانه  ۸۰۰ هزار تومان، اجاره کردم.
* چرا دامداري؟ 
بچه‌ها کار درستي نداشتند و يکي از پسرانم علاقه خاصي به دامداري داشت. وقتي کميته امداد وام را پيشنهاد داد و من آن را گرفتم، اينجا را اجاره کرديم و دامداري راه انداختيم و الان ۶۵ گوسفند داريم.
قصد دارم دامداري را توسعه دهم. من با  پولي که بابت ديه تصادف فرزندانم گرفتم دو قطعه زمين ۱۷۰۰ متر و ۳۷۰۰ متر خريدم  و قصد دارم اين ۵۴۰۰ متر را تبديل به دامداري کنم.
اکنون دستگاه بلوک زني خريده ايم و قصد داريم بلوک مورد نياز دامداري جديدمان را خودمان توليد کنيم و  ساختمان را بسازيم؛ البته  يک دستگاه ميکسر هم خريده‌ام و مي‌خواهم ابتدا ۳۷۰۰ متر را دامداري و ۱۷۰۰ متر را براي پرورش بلدرچين احداث کنم. حدود يک ماه است که بيست و هشت ميليون تومان وام ديگري از کميته امداد گرفته ‌ام.
قرار است يک وام ديگر به نام خودم بگيرم؛ به دليل اينکه دو وام قبلي را به نام پسرانم گرفتم و قصد دارم وام روستايي صد ميليون توماني ديگري از کميته امداد بگيرم؛ البته فعلاً گفتند ۵۰ ميليون تومان مي‌دهند و در نوبت دريافت وام هستم. 
از ايشان پرسيديم فکر نمي ‌کنيد دريافت اين مبلغ وام براي يک زن ريسک بزرگي باشد؟ لبخندي مي‌زند و با اعتماد به نفس عجيبي پاسخ مي‌دهد: نه، هيچ ترسي ندارم! مخارج را مديريت مي‌کنم و هنوز اقساطم عقب نيفتاده است. همه مي‌گويند «تو نترس هستي!» البته من همه پيش بيني‌ها را مي‌کنم. مي‌خواهم سوله بزرگي بزنم و قصد دارم دو هزار گوسفند بخرم و يونجه و آذوقه سالانه بگيرم. البته مي‌خواهم قسمتي را هم به پرورش بلدرچين اختصاص دهم.
* ميزان درآمد:
اکنون يک سال است دامداري دارم و هنوز درآمد زيادي ندارم. نان، يونجه، جو و نمک براي گوسفندان مي‌خرم و اينها همه هزينه بر است. فروشم اکنون در جشن‌ها و عيد قربان است. الان گوسفند را کيلويي ۲۴ هزار تومان مي‌فروشم و هر گوسفند حدود يک ميليون تومان قيمت دارد.
ممکن است زماني يک گوسفند را بيش از يک ميليون هم بفروشيم اما با اجاره بها و مخارج دام ماهانه و با توجه به اينکه حدود ۷۰۰ هزار تومان قسط وام مي‌دهم، در آمدم ماهانه ششصد هزار تومان است و با يارانه دريافتي و ۵۳ هزار تومان مستمري خودم در کل درآمدمان کمي بيش از  يک ميليون مي‌شود.
* تأمين مخارج روزانه:
کمي مکث مي‌کند و سرش را زير انداخته و با لحني محزون مي‌گويد: گاهي وقت‌ها براي نان خوردن روزانه هم مشکل داريم. مدتي بود که بچه‌ها بيکار بودند و فقط زندگي را با يارانه  مي‌گذرانديم و اجناس مورد نياز روزانه‌ام را قسطي مي‌خريدم.  
اکنون آرتروز زانو گرفته‌ام و مي‌خواهم لباسشويي بگيرم اما هنوز نتوانسته‌ام. بعد از تصادف و تعطيلي لحاف دوزي شرايط خيلي سختي داشتيم. وقتي پسرانم تصادف کردند ماهانه ۳۳۰ هزار تومان هزينه درمان يکي از آنها مي‌شد و پسرم تا يک سال تحت نظر دکتر بود. در آن مدت دامادم خرج ما را مي‌داد.
«ياسر رزم فر» پسر کوچک خانواده که چهره آفتاب سوخته ‌اش حکايت از کار و تلاش در گرماي سوزان تابستان دارد، ميان حرف مادرش مي‌آيد و مي‌گويد: سختي زيادي کشيده ايم! براي نمونه در آن زمان  مرغ در يخچال خانه داشتيم اما نمي‌خورديم تا مبادا مهمان بيايد و آبروي‌مان برود. وقتي مهمان مي‌آمد و  ما احساس مي‌کرديم که شايد غذا کم باشد، غذا نمي‌خورديم و مي‌گفتيم ما سير هستيم.
* از بي پولي، نان خالي را در روغن سرخ مي ‌کرديم و  مي‌خورديم!
ياسر نگاهي از سر اندوه و تأسف به گوشه اتاقک دامداري کرده و بيان مي‌کند: در دوره‌اي وضعيت مالي ما آن قدر بد بود که ما فقط نان را در روغن سرخ مي‌کرديم و مي‌خورديم! 
از ياسر مي‌خواهيم از آرزوهاي جواني‌اش برايمان بگويد که نيشخندي مي‌زند و ادامه مي‌دهد:  با همه سختي‌ها من هيچ وقت حسرت چيزي را نمي‌خورم بلکه آرزو دارم مادرم خانه‌اي بخرد و راحت زندگي کند. از خدا مي‌خواهم که به من ثروتي بدهد تا دست يک نفر نيازمند ديگر را بگيرم.
مادر نگاه مهرباني به فرزندش مي‌کند و مي‌افزايد: من از فرزندانم خيلي راضي هستم. بچه‌ها را طوري تربيت کرده‌ام که بسيار قانع هستند، مثلاً با يک 
تخم مرغ يا سيب زميني روزشان را مي‌گذرانند. 
قصد دارم اگر خدا کمک کند  يک گوسفند قرباني کنم و به نيازمندان بدهم؛ چون خودم زماني براي يک کيلو گوشت چند ساعت در کميته منتظر مي‌ماندم؛ ضمن اينکه تازه ما بيست و سه روز است که خانه جديدي با ۳۰ ميليون رهن  وماهانه صد هزار تومان  گرفته‌ايم.
از او سؤال مي کنيم شما با وجود اينکه يک زن هستيد و توان و محدوديت‌هاي بيشتري نسبت به مردان داريد آيا شده خسته و نا اميد شويد؟ مي گويد: من آن زمان که نان مي‌پختم با همه تنگدستي که داشتم به ديگران نان رايگان هم مي‌دادم و شايد در نهايت نصفه نان به خودمان مي‌رسيد، اما خميرم برکت خاصي داشت و من به اين موضوع که خدا در ازاي کمک به ديگران برکت مي‌دهد اعتقاد دارم و به چشم مي‌ديدم. 
مادر به آرزوهاي بلندش اشاره مي‌کند و مي‌افزايد: رؤياي ما سه نفر خيلي بزرگ است! اولا مي خواهم يک دفتر براي خودم دست و پا کنم. بعد مي‌خواهم تعداد گوسفندان را به دو هزار رأس برسانم و از بچه‌ها و زندگي شان حمايت کنم.
در خاتمه از اين بانوي بزرگوار مي پرسيم: بسياري از مددجويان فقط به مستمري دريافتي ماهانه قانع هستند، شما به عنوان کسي که کارآفريني کرده‌ايد چه توصيه‌اي به آنها داريد؟ 
ايشان پاسخ مي دهد: بايد روي پاي خود ايستاد و از هيچ کس انتظار نداشت. من حتي از پدر و مادرم هم انتظار کمک ندارم. هر مشکلي داريم و دارايي و نداري مان همه بين خودمان يعني با بچه‌هايم حل مي‌شود و کسي از زندگي مان خبر ندارد. در خانه همه با هم مشورت مي‌کنند و مشکلات با همفکري حل مي‌شود. 
اينجا، پايان مصاحبه با اين مددجوي موفق کميته امداد امام خميني (ره) است و با گرمي ما را تا بيرون از دامداري بدرقه مي‌کند و در حالي که مادر و پسر سوار بر موتوري شده و قصد دارند به ساختمان در حال ساخت دامداري‌شان سر بزنند، از يکديگر جدا مي‌شويم.

آدرس مطلب http://www.resalat-news.com/newspaper/page/9303/6/36935/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha