آرشیو
انتخاب نشریه


گفتگو با خانواده شهيد مدافع حرم، بابک نوري هريس
خوش چهره اي که سوريه را به آلمان ترجيح داد

در روزهاي آخر آبان 96 خبر شهادت يک جوان خوش چهره گيلاني در رسانه‌هاي خبري و شبکه‌هاي اجتماعي دست به دست شد و نگاه خيلي‌ها را به سمت خودش کشيد، کسي از شخصيت و زندگي‌اش اطلاعي نداشت ولي همين عکس‌هاي کمي متفاوت او را خيلي زود در بين مردم مشهور کرد. خبرنگار کيهان مي نويسد: ما هم مثل همه مشتاق آشنايي بيشتر با اين شهيد عزيز بوديم. البته بابک نوري هريس تفاوت چنداني با ساير شهداي جوان جبهه دفاع از حرم نداشت؛ همه آنها مثل جوان‌هاي ايران زمين هم خوش‌پوش و خوش‌چهره بودند و هم شاداب و پر انرژي. به هر حال بابک، مرا به همراه بچه‌هاي برنامه «از آسمان شبکه دو» سيما به شهر و ديار خودش دعوت کرده بود. به رشت که رسيديم‌، حال و هواي ديار ميرزا کوچک‌ خان مثل هميشه خوب و لطيف بود. دلمان مي‌خواست زودتر وارد دنياي بابک شويم و چشم‌مان دست از سر منظره‌هاي آنجا برنمي‌داشت. گيلان در جبهه دفاع از حريم اسلام هم شرافت و مردانگي و بزرگي خودش را نشان داد؛ درست مثل روزهاي دفاع مقدس.
بابک در بوکمال به شهادت رسيد؛ در خط پايان گروهک تکفيري داعش. در همان دقايق نخست آشنايي فهميديم که مرد روايت ما، با اينکه سن و سال زيادي نداشت، دفاع از اعتقادات و باورهايش را به خيلي چيزها ترجيح داده است. به زندگي در اروپا، به خوشي‌هاي دنيا، به دغدغه‌هاي شخصي و هزار چيز ديگر.
هم بسيجي بود، هم هيئتي، هم مسجدي، هم دانشجو، هم ورزشکار، هم اهل تفريح و هم جوان و خوشدل و خوشحال. گفتن از همه ويژگي‌هاي او در يک صفحه روزنامه هيچ‌ گاه ممکن نبوده و نيست. ما به قدر ماندن در تاريخ‌، شهيدمان را معرفي مي‌کنيم.
پرسه ‌زدن در کوچه و پس کوچه‌هاي دل پسر کوچک خانواده نوري حال و هواي قشنگي به ما داد. به قول معروف به ظاهرش مي‌رسيد ولي از باطنش غافل نبود؛ دوست و رفيق هم زياد داشت، از همه اقشار جامعه.
مشارکت در فعاليت‌هاي اجتماعي و عام‌المنفعه مثل هلال احمر و نظاير آن يکي ديگر از درخشش‌هاي زندگي شهيد بابک نوري است، جالب اينجاست که در زمان حياتش، خانواده اطلاعي از اين حرف‌ها و گفتني‌ها نداشتند.
همکلامي با خانواده و دوستان و همرزمان شهيد، علامت‌هاي سوال ذهن ما را يکي يکي پاک مي‌کرد. او در پاييز سال 71 به جمع زميني‌ها آمد و پاييز 96 جمعشان را ترک نمود. ما براي بازخواني همين 25 سال به رشت رفته بوديم. بابک بيست و دومين شهيد مدافع حرم گيلان است. اما بارها گفته شده که کسي براي کشته شدن به ميدان جنگ با تروريست‌ها نمي‌رود ولي همه مي‌دانيم که جنگ و گلوله داغ، شوخي ندارد. رزمنده‌ها با علم به اين موضوع پا به ميدان مي‌گذارند. بابک هم با علم به اين موضوع، از تمام دلخوشي‌هايش گذشت و به ميدان رفت. 
گذراندن دوران سربازي نقطه عطفي در زندگي بابک بود، آشنايي با فوت و فن نظامي‌گري و قرار گرفتن در شرايط خاص آن سبب شد تا توانمندي نظامي هم به داشته‌هايش اضافه شود. بعد از پايان خدمت، مثل همه رزمنده‌ها، با اصرار و پيدا کردن رابطه و بست نشستن در سپاه، مجوز رفتن را گرفت.
پشتکار و همت بابک کليد موفقيتش در زندگي بود. کليدي که قفل رفتنش را هم باز کرد، بليت سوريه به جاي اروپا؛ چه جابه‌جايي حيرت‌انگيزي.
در منطقه هم به خوبي از پس وظايفش برآمد، فرماندهانش هم از او کاملاً راضي بودند، و خدا خواست که در آخرين گام بيرون کردن داعش، او هم به جمع شهداي اسلام اضافه شود.
 حبيب آنجا که دستي برفشاند
مُحب ار سر نيفشاند بخيل‌است
جاي خالي بابک بعد از شهادتش در همه جاي شهر ديده مي‌شد. در دورهمي‌هاي دوستانه، بسيج، هيئت، مسجد، خانه، دانشگاه... اجازه بدهيد در اينجا از معراج و وداع و ‌اشک‌هاي غريبانه حرفي نزنيم.
او مي‌رود دامن‌کشان من زهر تنهايي چشان
 ديگر مپرس از من نشان کز دل نشانم مي‌رود
 يادگاري هاي بابک به اندازه کافي دل پدر و مادر و خانواده‌اش را به آتش مي‌کشاند. او انتخاب کرد؛ عاشقانه و آگاهانه رفت. يک نشانه کوچک براي زير و رو شدن دل مادري که پسرش را ديگر نخواهد ديد، کافي است. حالا پسر در کنار همرزمان پدر، جا خوش کرده است، شايد بعد از اين پدرش پسر را در همان حال و هواي کربلاي 5 ملاقات کند.
با ما همراه باشيد تا بابک نوري هريس، شهيد مدافع حريم اسلام و اهل بيت عليهم‌السلام را بهتر بشناسيم؛
* فعاليت در انجمن ‌هاي خيريه:
پدر شهيد بابک نوري مي‌گويد: واقعيتش را بگويم، ما اصلا بابک را نشناختيم، در حال حاضر که بابک شهيد شده مي‌بينم که پسرم چقدر در انجمن‌هاي خيريه فعال بوده، مي‌بينم همه جا او را مي‌شناختند اما انگار فقط ما هنوز او را نشناخته بوديم.
نه اينکه بابک پسرم باشد و اين را بگويم، نه. ولي بابک يکي از فعال‌ترين جوان‌هاي شهرمان بود. سرشار از زندگي بود و هميشه در برنامه‌هاي مختلف پيشقدم بود. اصلا هم تک بعدي نبود و به واسطه سن و سالش جواني مي‌کرد و از همه قشري هم دوست و رفيق داشت.
* ادامه راه پدر:
 من هر روزي که در جبهه بودم خاطراتش را نوشتم، هر روز، با چه کسي بوديم؟ چه صحبت‌هايي کرديم؟ کجا نشستيم؟ امروز چند تا شهيد داديم؟ چه کساني شهيد شدند؟ اين شهيدان از کجا آمده بودند؟ بابک به واسطه سؤالات زيادي که از من مي‌کرد دفتر خاطراتم را دادم به او و گفتم بابک جان اين دفاتر خاطرات مرا ببر و بخوان. من دو تا آلبوم پر از عکس دارم از رزمندگان که اکثريت آنها شهيد شدند، مثلا من يک عکسي دارم چهار نفريم، هر سه تاي آنها شهيد شدند، فقط از آن چهار نفر من مانده‌ام که توفيق نداشتم به سوي خدا پرواز کنم. بابک در چنين فضايي و در همچون خانواده‌اي رشد کرده است.
خواهرشهيد هم از برادرش برايمان گفت: بابک برادر عزيزم همان‌طور که در وصيت‌نامه‌اش نوشته بود، عاشق خانواده و زندگي بود، به روز بودن را خيلي دوست داشت، عاشق تيپ‌زدن بود؛ روي لباسي که به تن مي‌کرد حساس بود. رو تيپش، حتي عکس‌هايي که از سوريه آمده، همه دوستانش خاکي و نامرتب هستند، اما بابک همچنان تميز است، موهايش طوري است که انگار تازه دوش گرفته بود!
مادر شهيد هم مي‌گويد: هر وقت در خانه ورزش مي‌کرد، آهنگ زينب زينب (س) مي‌گذاشت!
مهدي نوري هريس، فرزند بزرگ خانواده، برادر بزرگ بابک، برايمان از خانواده خود اين‌طور مي‌گويد: بابک فرزند چهارم خانواده بود. بعد از من خواهر بود، بعد از خواهرم برادر ديگرم به نام اميد بود، بعد از اميد هم بابک بود.
* يکي از دانشجوهاي فعال دانشگاه تهران:
مادر شهيد از فرزندش مي‌گويد: خيلي باهوش بود، هميشه دانش‌آموز ممتازي بود و فوق‌ليسانس را هم در رشته حقوق دانشگاه تهران قبول شده بود. بابک يکي از دانشجوهاي فعال دانشگاه تهران هم بود. اما همه اين‌ها را رها کرد و عاشقانه قدم در اين راه گذاشت. ذاتش جوري بود که مي‌خواست در همه ابعاد رشد داشته باشد و تک بعدي نباشد.
برادر شهيد مي‌گويد: کم‌کم گرايش پيدا کرد و رفت سمت بسيج محله، غروب که مي‌شد نمازش را مي‌رفت آنجا مي‌خواند، با بچه‌ها فعاليت مي‌کرد، اين فعاليت‌ها کم‌کم بالا گرفت و بالاخره رشد پيدا کرد و بابک بزرگ‌تر مي‌شد. سن سربازي که فرا رسيد، بالاخره آن دوره‌هاي بسيج فعال و اين‌ها را همه را گذرانده بود، مدارک همه آنها را هم داشت، و وقتي که براي سربازي به سپاه رفت، آنجا نگاه و استعدادش بيشتر شکوفا و علاقه‌اش بيشتر شد، آن موقع من نمي‌دانستم در آن فضا چه چيزهايي را تجربه کرد، ولي الان مي‌فهمم چه چيزهايي ديد؛ با امثال شهيد جعفرنيا و سيرت‌نيا همنشين شد. هر کس با چنين بزرگاني همنشين باشد به نظر من، نگاهش قوي‌تر و استعدادش بيشتر مي‌شود.
* عاشق شرايط سخت بود:
برادرم خودش هم عشق به رفتن داشت، در آنجا هم که داوطلبانه رفته بود، درخواست داد که اگر مي‌شود او را ماموريت در شرايط سخت ببرند. خودم هم خدمت کردم، فکر نمي‌کنم هيچ سربازي راضي شود که برود به يک جاي محروم خدمت کند. اما او به خاطر اعتقادات خود به آنجا رفت. بابک قبل از اينکه به سوريه اعزام شود هم در دوره‌اي که سرباز حفاظت اطلاعات بود، دو بار داوطلبانه به کردستان عراق اعزام شده بود اما ما خبر نداشتيم و بعد از شهادتش متوجه آن موضوع شديم.
* اعتکاف را به همه چيز ترجيح داد:
عموي شهيد از برادرزاده‌اش برايمان مي‌گويد: در اوج انتخابات بوديم، روز دوشنبه قرار بود که برود اعتکاف، از روز جمعه اصرار داشت که دوشنبه بايد برود، هر چقدر به روز موعود نزديک‌تر مي‌شديم، مخالفت ما بيشتر مي‌شد، چون بخش مهمي از کار ستادي ما به عهده بابک بود، و از برادر زاده ام مي‌خواستم که نرود که وي مقاومت مي‌کرد. شب يک شنبه بود، با حالت عصبانيت و پرخاشگري به بابک گوشزد کردم که با وجود اين همه کار نبايد برود. شهيد مچ دستم را گرفت، برد داخل اتاق، گفت عموجان! شما يک تضمين به من بدهيد که من سال آينده اين موقع هستم، گفتم من نمي‌توانم تضمين بدهم که خودم هم يک‌سال ديگر باشم، گفت: همين ديگر، خداوند فرصتي گذاشته ما برويم اعتکاف تا از گناهان ما بگذرد و اينجا بود که ديگر من سکوت کردم.
پدر شهيد صحبت‌هاي برادرش را اين‌طور کامل مي‌کند و ادامه مي‌دهد: امسال پسر بزرگ من در رشت کانديداي شوراي شهر شده بود و تمام مسائل مالي و تدارکات را هم به بابک سپرده بود، يک دفعه در بحبوحه انتخابات و درست اواسط تبليغات من ديدم که بابک نيست، پرس‌وجو کردم فهميدم که رفته اعتکاف. سه روز در مراسم اعتکاف بود و بعد پيش ما برگشت، بنده گفتم بابک جان! چرا در اين موقعيت اعتکاف رفتيد؟ مي‌مانديد و سال ديگر مي‌رفتيد، حالا که کارهاي مهمي داشتيم پسرم! گفت نه اصل براي من همين اعتکاف است، انتخابات و غيره فرعيات محسوب مي‌شود، بعد هم شايد من سال ديگر نباشم که به مراسم اعتکاف برسم. حتي همان روزها من و مادرش حرف ازدواجش را مطرح کرديم، يک دختر از خانواده نجيب و خوبي انتخاب کرده بوديم که مي‌دانستيم بابک را هم دوست دارد اما بابک موافقت نکرد. به بنده گفت که بابا! شما به تصميمات من اعتماد داريد يا خير؟ پس بگذار من براساس برنامه خودم پيش بروم، فعلا برنامه و مسير من چيز ديگري است. در حال حاضر که فکر مي‌کنم مي‌بينم بابک خودش هم مي‌دانست که چه مسيري را مي‌خواهد برود و به ما هم اين پيام را مي‌داد اما ما متوجه نمي‌شديم.
* سوريه را به آلمان ترجيح داد:
پدر شهيد از ماجراي اعزام فرزندش به سوريه برايمان مي‌گويد: به‌طور مستقيم با من اين موضوع را مطرح نکرد اما مي‌دانستيم که 6 ماه است در سپاه بست نشسته و هر روز مي‌رود و مي‌آيد و اصرار مي‌کند که اعزامش کنند. تا اينکه بالاخره با اعزامش موافقت شد و فکر مي‌کنم واقعا اين موافقت هم کار خدا بود. بابک يک روز قبل از اعزام خود، در مسجد باب الحوائج بلوار شهيد انصاري رشت که مسجد آذري‌هاي مقيم رشت است و همه بابک را در آنجا مي‌شناسند، از همه نمازگزاران مسجد بعد از نماز، خداحافظي کرده بود، به همه گفته بود که من يک مدتي نيستم، مي‌خواهم بروم خارج از کشور، آن موقع همه فکر مي‌کردند مي‌خواهد آلمان برود.
از پدر مي‌پرسم چرا آلمان؟! پدر شهيد مي‌گويد: چون من و برادران بابک خيلي اصرار داشتيم که به آلمان برود و ادامه تحصيل بدهد، حتي موقعيتش را هم برايش فراهم کرده بوديم اما خودش قبول نمي‌کرد برود. آن روز مردم فکر کرده بودند که بالاخره اصرارهاي ما جواب داده و بابک راضي شده به آلمان برود. اما به جاي آلمان از سوريه سردرآورد. بابک با اين سفر همه را شوکه کرد.
* مي ‌روم سوريه که بي ‌مادر نمانم!
مادر شهيد ادامه مي‌دهد: به من گفت که با اعزامم موافقت شده، من هم از روي احساسات مادرانه‌اي که داشتم خيلي‌گريه کردم، شايد منصرف شود. اما بابک تصميم خود را گرفته بود، گفت: «من حضرت زينب‌ (س) را در خواب ديده‌ام و ديگر نمي‌توانم اينجا بمانم، بايد به سوريه بروم. اين قضيه رفتنم هم مال امروز و ديروز نيست مادر! من چند ماه است که تصميمم را گرفته ام.» حتي شنيدم که به او گفته‌اند چطور مي‌خواهي مادرت را تنها بگذاري و بروي؟ پسرم بابک هم گفته بود مادر همه ما آنجا در سوريه است، من بروم سوريه که بي ‌مادر نمي‌مانم، پيش مادر اصلي‌مان حضرت زينب ‌(س) مي‌روم.
از پدرشهيد از اينکه وقتي سوريه بود با هم صحبت مي‌کرديد يا خير، پرسيدم، که پدر مي‌گويد:ابتدا فقط به مادر و خواهرهاي خود زنگ مي‌زد، با من صحبت نمي‌کرد. اما يک روز ديدم تلفن همراهم زنگ خورد و شماره‌اي هم که افتاد ناشناس بود، فکر کردم بابک است، وقتي تلفن را جواب داديم، ديدم آن طرف خط يکي از دوستان و همرزمان خودم در زمان جنگ است. سلام و عليک کرديم و من پرسيدم حاج حسن کجايي؟ گفت سوريه ام. بيشتر بچه‌هاي گردان ميثم هم الان اينجا هستند. بعد هم گفت پسرت هم اينجاست، چرا به من نگفته بودي پسرت مدافع حرم است؟ بعد هم گوشي را داد به بابک و با هم صحبت کرديم. از آن به بعد در اين مدت کوتاهي که سوريه بود بابک ديگر به من زنگ مي‌زد. حتي آخرين مکالمه هم بين من و او بود.
* آخرين مکالمه و التماس دعا از پدر:
در اين آخرين مکالمه وقتي بابک تماس گرفت، من از تهران داشتم برمي‌گشتم رشت که به مشهد بروم. بابک تا شنيد من مي‌خواهم مشهد بروم گفت آقا جان! قول بده مرا دعا کنيد. من گفتم: پسرم، عزيزم! قربان صدايت بشوم، تو بايد مرا دعا کني. گفت نه آقا جان! قول بده. هردو از هم التماس دعا داشتيم و اين آخرين حرف‌هاي بين من و بابک بود. نکته جالب اينجاست که بابک همان روز از من خواست که از دوستان شهيدم بخواهم شفاعتش را بکنند و اين اتفاق يک جور عجيبي افتاد و بعد از شهادتش من اصلا خبر نداشتم که مزارش را کجا در نظر گرفته‌اند اما وقتي که براي تشييع او رفتيم، ديدم که خانه جديد بابک درست کنار بچه‌هاي عمليات کربلاي دو و کربلاي پنج است که همگي دوستان و همرزمان من بودند و در جبهه شهيد شدند. ديدم بابک با دوستان من همجوار شده است. همان موقع به پسرم گفتم بابک جان! بابک زيباي من! ديدي خدا خودش تو را به خواسته‌ات رساند، خودش آرزويت را برآورده کرد، تو باعث افتخار من شدي پسرم!
* نحوه شهادت شهيد:
همرزم شهيد مي‌گويد: موقع ناهار، يک خمپاره‌اي ما بين ما و بابک آمد پايين، فکر مي‌کنم صدو پنجاه متر با ما فاصله داشت، يک 30 ثانيه بعد خمپاره مياد پايين، وقتي خمپاره دوم پايين آمد دقيقا اين سه تا روبه روي هم بودند، شهيد بابک نوري بود، شهيد عارف کايد بود و شهيد نظري، که وقتي ماشين تويوتا پارک بود، اين خمپاره از زير ماشين تويوتا وسط سفره اين‌ها مي‌خورد و خوشا به سعادت و حالشان که شهيد شدند.
* حلاليت طلبي از پدر و مادر:
پدر شهيد مي‌گويد: به عنوان يک پدر وقتي ياد خاطرات فرزند شهيدم مي‌افتم جاي خالي او را حس مي‌کنم و دلگير مي‌شوم. اما يکي از همرزمان بابک برايمان نقل کرده که پس از مجروحيت گفته بود: به مادرم بگوييد، يک بار من حرف مادرم را گوش نکردم، مرا حلال کند، و آن هم اين بود که از من خواسته بود ازدواج کنم و من قبول نکردم؛ به مادرم بگوييد مرا حلال کن. تا قبل از اين وقتي شهادت يک فرد را به خانواده‌اش تبريک و تسليت مي‌گفتند، نمي‌دانستم چه معنايي دارد. اما امروز که عزيزترين، فرزانه‌ترين، شريف‌ترين و پاک‌ترين جوانم را تقديم خدا کرده‌ام، امروز مي‌گويم اگر آن تبريک نباشد داغ جوان، کشنده است، حتي اگر شهيد باشد، داغ جوان کشنده است ولي آن تبريک، وزن تسليت را سبک مي‌کند، تمامي ارزش‌ها، ارزش‌هاي اخلاقي، ارزش‌هاي ايماني و اعتقادي، ميهني و ملي، همه در اين تبريک جمع شده و همين باعث مي‌شود که تسلي خاطر بسيار بزرگي براي ما فراهم کند.
* وصيتنامه شهيد:
خدايا! هميشه خواستم به چيزهايي که از آنها آگاه هستم عمل کنم ولي در اين دنياي فاني به ‌قدري غرق گناه و آلودگي بودم که نمي‌ دانم لياقت قرب به خداوند را دارم يا نه؟ خدايا! گناه‌ هاي مرا ببخش، ‌اشتباهاتم را با رحمت و مغفرت خودت ببخش و تا وقتي ‌که مرا نبخشيدي از اين دنيا مبر. تا وقتي ‌که راهم راه حق است مرا بميران. خدايا! کمکم کن تا در راه تو قدم بردارم و در راه تو جان بدهم. مادرم! جانم به قربان پاهايت که به خاطر دويدن براي به کمال رسيدن فرزندانت آسيب‌ ديده مي ‌شود، در نبود من ‌اشک‌ هايت را سرازير مکن. من با خداي خود عهدي بسته‌ ام که تا مرا نيامرزيده از اين دنيا مبرد. مادرم! براي من دعا کن، ولي ‌اشک‌ هايت را روان مکن که به خداي من قسم راضي به ‌اشک‌ هايت نيستم. خواهران خوب ‌تر از جانم! من نمي‌ دانم وقتي امام حسين (ع) در صحراي کربلا بود چه عذابي مي ‌کشيد، ولي مي‌ دانم حس او به حضرت زينب‌ (س) چه بوده است. عزيزان من! حالا دست‌ هايي بلند شده و زينب ‌هايي غريب و تنها مانده ‌اند و حسيني در ميدان نيست. اميدوارم جزء کساني باشيم که راه او را ادامه دهيم و از زينب ‌هاي زمانه و حرم او دفاع کنيم. برادرانم! در نبود من مسئوليت شما سنگين ‌تر شده، حالا شما عشق و محبت مرا به ديگران بايد بدهيد؛ زيرا من عاشق خانواده ‌ام، اطرافيانم، شهرم، وطنم و… بوده‌ ام و شما خود من هستيد در جسمي ديگر. پدرم! شما هم روزي در جبهه حق عليه باطل از زينب‌ هاي مملکت دفاع کردي، شما دعا کن که با دوستان شهيدت محشور شوم.

آدرس مطلب http://www.resalat-news.com/newspaper/page/9250/1/25144/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha