آرشیو
انتخاب نشریه


گفتگوي دو ساعته رسالت با مهدي چمران ؛
راز موفقيت شهيد چمران اعتماد به جوانان بود

گفتگو با  مهندس مهدي چمران عصر دوشنبه و در بنياد چمران و به مناسبت سالگرد شهادت دكتر مصطفي چمران انجام شد. شهيد چمران به مانند كتابي است كه هربار كه بخوانيم يك نكته جديد از آن كشف مي كنيم. هنوز نمي دانيم شهيد چمران را دقيقا چه بناميم؟ دانشمند، چريك، خطاط برجسته، نقاش يا... . هرچه كه هست شهيد چمران فصل تازه اي از خودباوري و اعتماد به جوانان و متخصصان داخلي را در فضاي نظامي آن روزهاي كشور پديد آورد كه اين روند تا امروز ادامه دارد. در مصاحبه با مهدي چمران تلاش كرديم  ابعاد تازه اي از زندگي و منش اين شهيد اسطوره اي تاريخ كشور را رونمايي كنيم.
اين گفتگو را با هم مي خوانيم:
 يکي از ابعاد وجودي شهيد چمران که کمتر به آن پرداخته شده است بحث نگاه ايشان به خودکفايي در عرصه هاي مختلف است و به دليل آنکه ايشان در بحث نظامي درگير شده بودند بويژه بحث نظامي و اين بعد از شخصيت شهيد چمران خيلي شناخته نشده به دلايلي مغفول واقع مانده و بيشتر چهره هاي ديگري از ايشان در جنگ و قبل و بعد از انقلاب شناخته شده بود. درباره اين بعد از شخصيت ايشان توضيحاتي بفرماييد؟
شهيد دکتر چمران شخصيتي چند بعدي بود. من معتقدم که او از علي عليه السلام الگو گرفته بود و چند بعدي بودن او يک نعمت الهي و نبوغ بود که به او عطا شده بود چون اين مسائل را به هر کسي نمي دهند. مي دانيد که امام علي عليه السلام يک شخصيت کاملا چند بعدي بودند. در ميدان جنگ آنگونه شجاعانه مي جنگيد که کسي همتاي او و مقابل او نمي توانست بايستد و کسي ياراي مقاومت در مقابل او را نداشت ولي در مقابل اشک يتيمان آب مي شد. در مقابل يک ظالم ستمگر بسيار باصلابت ظاهر مي شد ولي ناله هاي شبانگاهي که داخل نخلستان 
مي كرد مشهور است. در وسط بحبوحه جنگ ناگهان او زيباترين جمله ها و خطبه ها را سر مي دهد و ادا مي کند و به زبان 
مي آورد و آن را در نهج البلاغه مي بينيم و ادبيات خاصي که عرفان دارد. درباره شهيد چمران هم بگويم كه وي دانشمند، سياستمدار، جنگنده و عارف هم هست و در تحليل ها و بينش هاي 
سياسي ياسر عرفات با او مشورت مي کند. دکتر چمران خودش را خاک پاي مکتب حضرت علي هم بحساب نمي آورد يعني آنقدر خودرا کوچک مي دانست و هميشه در راز و نياز بود.
 يكي از ابعاد شهيد چمران بعد علمي وي بود. در اين باره كمي توضيح دهيد.
 وي در درجه اول يک دانشمند بزرگ فيزيک الکترونيک و فيزيک پلاسما بود که در اين زمينه ها کار کرده بود. تعداد معدودي که از انگشتان دست هم تعداد آنها کمتر بود در زمان خودش يافت مي شدند که همپاي او باشند و يا سخن او را بفهمند و تز او در دانشگاه برکلي تا چند سال پيش به عنوان كتاب مرجع تدريس مي شد. من حتي از سايت دانشگاه پرينت اين تز را گرفتم که الان دارم. او يک دانشمند بزرگ بود حال اين دانشمند بزرگ يک رزمنده شجاع و فرمانده بزرگي هم هست. شما پيدا 
نمي کنيد كسي تلفيقي از اين دو موضوع باشد.  در کنار اينها عارف هم بود - يعني آن عرفان واقعي و عملي را به عنوان مکتب حضرت علي آن عرفان را هم داشت-  و نيايش هاي عارفانه او آدم را مست مي کند و ادبيات خاصي او در عرفان و نيايش ها دارد. در کنار همه اينها شهيد چمران يک سياست مدار هم هست که باز پيدا نمي كنيد که يک دانشمند سياست مدار باشد و جنگنده و عارف هم باشد و در تحليل هاي سياسي و حرکت هاي سياسي بينش هاي سياسي کسي باشد که ياسر عرفات و يا مرحوم حافظ اسد با او مشورت کنند و نظرخواهي کنند و تعجب کنند از اين تحليل هاي سياسي و ديدگاه هاي 
سياسي و پيش بيني هاي سياسي او. حالا در کنار يک مدير و سازمان دهنده بود. نمي خواهم الان توضيح دهم چه 
سازماندهي هايي بوده آن هم سازماندهي هاي مردمي يعني عاشق مردم و بويژه جوانان بود و اصولا کارهاي خودش را به دست آنها پيش مي برد و سازماندهي مي کرد و خودش آن نظارت و رهبري را انجام مي داد. حال همه اينها را جمع کنيم که يک هنرمند هم بود. او مرد خشن نظامي يا يک دانشمند فيزيک که گوشه نشين باشد نبود. وي يک هنرمندي بود که نقاشي هاي زيبا و پرمحتوايي داراي مسائل پرنغز دارد.  استاد خط و نقاشي بود و خودش عکاسي مي کرد.
 اين همه هنر چطور در يک نفر جمع شده است؟ 
خودش مي گويد اشک و آهنگ چگونه در کنار هم جمع شده است. اشک طبع لطيف، احساس لطيف در کنارش محکم مثل کوه و مثل سنگ خارا و محکمتر از آن . بعدش توضيح 
مي دهد که من يک مورچه را نمي توانم بيازارم؛ حتي کسي که قصد حيات من را کرده است را نمي توانم از پا در آورم  اين طبع و احساس لطيف اين نرمي در مقابل آن صلابت چگونه باهم جمع شده است. خودم در تعجبم. جالب است که 
مي گويد اين هنر الهي و خلقت عجيب الهي است و اين عظمت خداوند را مي رساند که انسان هايي اين گونه خلق مي کند نه اينکه ما کسي هستيم. قدرت خداست و به قدرت خدا در اينجا بايد پي برد.
  بحث خودكفايي چه زماني در ذهن ايشان شكل گرفت؟
بحث خودکفايي به جايگاه علمي او هم باز مي گردد. چون او يک دانشمند بزرگي بود که عملا اين کارها را انجام داده بود و سال ها در يک مرکز پژوهشي و تحقيقاتي آمريكاکه براي ناسا کار مي کردند تلاش و بهترين دستاوردهاي علمي را داشت. 
به رغم فعاليت هاي بزرگ سياسي که در آمريكاعليه شاه و رژيم شاهنشاهي داشت حتي به آمريكامي تاخت که چرا آمريكااز رژيم شاه حمايت مي کند ولي چون چنين شخصيتي بود نمي توانستند زياد براي او مزاحمت ايجاد کنند و او کار خودش را انجام مي داد البته مزاحمت هايي ايجاد شد که او نتوانست در آمريكابماند و بعد از حدود 14 سال مجبور شد آمريكارا ترک کند و به مصر بيايد و 2 سال در آنجا آموزش جنگ هاي چريکي و نظامي را ديد و مي خواست به مرزهاي اسرائيل و مرزهاي ايران برود و اين جزء آرزوهاي ايشان بود که با اسرائيل بجنگد و در ايران  هم با شاهي که اسرائيلي بود.آرزوي شهادت در راه قدس و آزادي قدس را داشت و  فردي نبود که بدون برنامه به ميدان بزند بلکه کارش را عالمانه شروع مي کرد بنابراين رفت و اين علم و عملياتش را آموخت و بعد از 2 سال به دعوت امام موسي صدر به لبنان آمد و به جنوب لبنان رفت و در مرز اسرائيل مستقر شد. در آنجا هم کارهاي علمي، هم کارهاي مکتبي، هم نظامي و هم بيش از همه فرهنگي و سازمان دهي خودش را با جوانان شروع کرد. مديريت يک مدرسه صنعتي پلي‌تکنيک جبل عامل در جنوب لبنان را به عهده گرفت که شيعيان لبنان و يتيمان لبنان آنجا بودند و بهترين فضا براي آموزش دادن بود که بتواند تاثيرات فرهنگي اش را در جامعه بگذارد. در تمام نقاط شيعه نشين لبنان معلمين و دانش آموزان را جمع مي کرد و براي آنها برنامه هايي پيش بيني مي کرد و از بين آنها حرکت المحرومين را بوجود آورد و از بين حرکت المحرومين جنبش امل را که آن روز به عنوان حرکت عملي بزرگترين سازمان شيعي لبنان بود که با پيروزي انقلاب اسلامي . البته اين پايه گذاري مقاومت اسلامي در جنوب لبنان بود يعني مقابل اسرائيل مي جنگيدند، مقابل چپ هاي کمونيست لبناني و فلسطيني مي جنگيدند كه  پايه گذار مقاومت اسلامي شد. امروز ديگر در منطقه بدون وجود  حزب الله کسي نمي تواند کاري انجام دهد و الان هم همه اين تلاش هاي اسرائيل آن است که ارتباط ما را با حزب الله قطع کند. اين مسئله اي است که جاي بحث و کار بسياري دارد. حال چنين دانشمندي به ايران مي آيد و بعد از حادثه پاوه و آن قهرماني هايي که نشان داد به دستور حضرت امام چون خود و با حکم ايشان وزير دفاع شد . آن زمان دولت موقت هنوز بود ولي به فرمان امام به دليل آنکه امام بعد از حادثه پاوه اعلام کردند من به عنوان فرمانده کل قوا احکام را خودم مي دهم به عنوان فرمانده کل قوا شهيد دکتر چمران را به عنوان وزير دفاع برگزيدند.
 شما در همه مراحل حضور شهيد چمران در ايران همواره در كنار ايشان بوديد و از نزديك شاهد خيلي از تحولات.عملكرد ايشان در وزارت دفاع چگونه بود؟
يکي از مهمترين موارد در وزارت دفاع، صنايع دفاعي است. در آن زمان قانون اساسي نداشتيم ولي در هر حال سپاه و ارتش زير نظر فرمانده کل قوا کار مي کرد نه زير نظر وزير دفاع. وزير دفاع کارش بحث مسائل دفاعي و پشتيباني نيروهاي مسلح است و مهمترين آن صنايع دفاعي است و دکتر چمران تخصصش همين بود. من خودم شاهد بودم در جاهايي که رفته بوديم  مثل سها، سازمان هواپيمايي ايران، پنها که هليکوپترسازي ايران است از متخصصين درباره مسائل و قطعات و کارشان  سوال مي کرد و آنها ابتدا مي گفتند که وزير دفاع سوالي مي کند و يک جوابي مي دادند. دکتر چمران سوال را دقيق تر مي کرد و جلوتر مي رفت و يک سوال ديگر مي پرسيد و بعد آنها مي ديدند  مسئله علمي شده و بعد به جاهايي مي رسيد که مي گفتند ما نمي دانيم و بعد خودشان توضيح مي دادند. حتي کاغذ  مي آورد و برايشان فرمول مي نوشت و توضيح مي داد که شما با اين روش و اين کار بهتر مي توانيد جلو برويد و براي آنها جاي تعجب داشت که وزير دفاع آمده و چنين مي گويد و فهميدند که او دانشمند بزرگي در اين حوزه است.
  خاطره اي از آن دوران به خاطر داريد؟
 روزي را به‌ خاطر دارم که در نخست وزيري نشسته بوديم و دکتر چمران به وزارت دفاع رفته بود و من همراه او مي خواستم بروم ولي گفت همانجا بمانم چون اغلب کارهاي او را در معاونت نخست وزيري من انجام مي دادم. البته من بدون حکم نامه ها را به عنوان دفتر امور انقلاب امضا مي کردم و حتي اسم خودم را هم نمي نوشتم چون نمي خواستم و اصولا سمتي  در دولت نداشتم و آنجا ماندگار شدم. دکتر چمران وزارت دفاع بود ولي وزارت دفاع نظامي بود و رفت و آمدش مشکل بود و دکتر عموما مهمان هايي که دعوت مي کردند آنجا قرار مي گذاشت. يك روز شخصي از نيجريه آمد و دكتر گفت که همکلاس من بوده است و ايشان هم دکتراي الکترونيک دارد و در آمريكاباهم بوديم و آمده و البته او هم وزير شده در نيجريه و شخصيت بالايي دارد. آمده بود که دکتر را ببيند و البته بصورت خصوصي و نه رسمي. دکتر هم با ايشان قرار گذاشت و از هتل او را آوردند. اولين کلامي که به دکتر گفتم آن بود که دکتر مي دانيد چه شده گفت نه. گفتم امروز آمريكااعلام کرد که ما را تحريم کرده تحريم هاي نظامي همان روز اعلام شده بود. دکتر چمران فکري کرد و دستهايش را مثل قنوت بالا آورد و گفت الهي شکر. من گفتم آقاي دکتر ما را تحريم کردند و ديگر لوازم به ما نمي دهند باز مجددا گفتند الهي شکر. گفتم چرا؟ گفت براي اينکه من هر چه به اينها مي گويم اينها را بسازيد ما مي توانيم بسازيم و توانش را داريم، اينها مي گويند حالا که هست و وارد مي شود پس چه لزومي دارد که آنها را بسازيم. اگر هم به زبان نمي آورند اما در دلشان مي گويند ولي حالا که در تنگنا قرار بگيرند مي رويم و مي سازيم و همينطور هم شد. يعني اين مبناي فکري او بود و به تحريم گفت الهي شکر چيزي که هم امام فرمودند و هم آقا بارها مطرح کردند و هم بسياري از انقلابيون متعهد ما.
دوست نيجريه اي  ايشان مي گفت ما نگرانيم که اگر انقلاب اسلامي شما از بين برود در آفريقا نمي توانيم سر بلند کنيم و مطمئنيم که اگر انقلاب شما به پيروزي نهايي برسد ما هم مي توانيم موفق باشيم حالا اگر دلتان براي خودتان نمي سوزد براي ما آفريقايي ها و مسلمانان آفريقايي بسوزد. اين جمله جالبي است و من هميشه بخاطر دارم. 
 پس دوره حضور ايشان در وزارت دفاع به نوعي دوره خودباوري محسوب مي شود...
او داراي چنين تفکري بود و با کار در وزارت دفاع جلو رفت. ما در وزارت دفاع کار تحقيقاتي، علمي و پژوهشي نداشتيم و در چنين شرايطي دکتر چمران سازماني را در صنايع دفاع ايجاد کرد به عنوان سازمان تحقيقات و گسترش صنايع دفاعي و اين تا آن زمان وجود نداشت و يکي از اساتيد دانشگاه صنعتي شريف به توصيه برادر بزرگترمان دکتر عباس چمران -چون ايشان 
پايه گذار دانشكده برق دانشگاه شريف بود- دکتر خوانساري را آورد که البته مرحوم شده اند. 
 برادر بزرگترتان اكنون در قيد حياتند؟ 
برادر بزرگم 7 ماه بعد از شهادت دکتر چمران به نحو مرموزي از دنيا رفت. وي را در اتومبيل در گوشه اي از ميدان آزادي پيدايش کرديم که معلوم نشد چه شد. چون ايشان هم نابغه خاصي بود و در همين صنايع دفاعي کارهاي عجيب بسياري کرد. 
  ادامه بحث را بفرماييد. 
لذا يک استاد دانشگاه را براي کارهاي تحقيقاتي آوردند که خود من بعد از شهادت دکتر چمران زيردريايي که او شروع کرده بود را با اعتبار همين مرکز گسترش صنايع دفاعي ساختيم. اين روحيه او بود و قبل از جنگ آن را به‌شدت دنبال مي کرد که بايد اينها را بسازيم و هميشه حمايت مي کرد و گروه هاي مختلفي را راهنمايي مي کرد. در زمان جنگ هم جالب بود که در آن تنگنا که قرار گرفت خودش وارد ميدان عمل شد. در اهواز در 6 ماه اول جنگ بعد از اينکه آنجا رفت فرمان امام را گرفت که بايد حصر سوسنگرد شکسته شود و فردا صبح حمله کرد و سوسنگرد آزاد شد البته خودش از دو نقطه پا زخمي شد و گلوله و ترکش خورد و با بدن زخمي يک ساعت مي جنگيد.
 ظاهرا طراحي اولين موشك ساخت كشور هم با ايشان بود....
بله؛ بعد از  جريان سوسنگرد زخمي شد و مدتي نمي توانست راه برود و خوابيده بود و بعد با چوبدستي راه مي رفت و مدتي مجبور بود کمتر به جبهه برود اين سبب شد باز روي کارهاي علمي فکر کند و کارگاه نساجي بزرگي در جاده آبادان به همين منظور درست کرد يک مهندسي بزرگ همراه با مديريت قوي داشت. اولين موشک را در ايران با طول 3 متر  نزديک اهواز ساخت و آزمايش کرد و عکس هاي آن هم موجود است. البته اين موشکي نبود که با فرمول هاي موشک عمودي بالا بيايد و بعد افقي و بالاي جو برود بلکه موشک پرتابي بود و منحني حرکت مي کرد و جاهايي که دشمن انبوه بود بويژه در جاهاي تدارکاتي مي فرستادند که اين آسيب فراوان را داشت. 
 ساخت اين موشک چقدر طول کشيد؟
زياد زمان نبرد شايد کمتر از يک ماه. نقشه آن را دارم. 
  اين موشک به توليد انبوه رسيد؟
خير به توليد انبوه نرسيد. و هر وقت نياز داشتيم، ساخته 
مي شد.
 بحث خودکفايي را ايشان در نيروهاي مسلح پيگيري کردند. درست است؟
در صنعت هم دنبال مي کرد. يک مهندس بود که الان ايشان استاد دانشگاه شريف است و الان هم کارهاي پتروشيمي در جنوب دارد و مبتکر بود و آمد و گفت من را آقاي مهدوي کني معرفي کرده و مي توانم در اين زمينه  کمک کنم دکتر چمران هم در اتاقش يک خمپاره 60 داشت و آن را جلويش گذاشت و گفت اين را بساز. ايشان گفت دکتر ساختن اين بسيار سخت است گفت الان از سختي و آساني آن صحبتي نکن و روي آن کار کن و خبرش را چند روز بعد به من بده. چند روز بعد مهندس صنايع آمد و گفت اين را مي توان ساخت اما لوله اش استيل شماره 640 است و اين استيل را الان نداريم و يا موارد ديگري که از آن ياد کرد اما دکتر چمران گفت نمي خواهد وسيله اي از جايي بياوريد وقت هم نداريم ما نبرد اهواز  را در پيش داريم که اين لوله 1000 تا مي زند و به اصطلاح گشاد مي کند و با آن لوله ما 100 تا مي زنيم  البته  اگر ايرادهاي ديگري وجود نداشت. بالاخره اين مهندس 20 تا از اين خمپاره ها را ساخت و ما به بچه ها داديم چون مهمات به ما نمي دادند و خيلي سخت بود ما حتي اسلحه هم کم داشتيم. ما در اين شرايط تعداد کمي خمپاره داشتيم و هر چه سفارش خمپاره مي داديم مي گفتند خمپاره 60 از رده خارج شده و ما از لشکرهاي آنجا مقداري تهيه کرديم. اين هم خودکفايي بود که ما خمپاره 60 را اين چنين ساختيم. يک کار مهم ديگر او ساخت زيردريايي بود. او مي ديد که عراقي ها آمده اند و از شرق کارون به سمت غرب رفته اند و ابتدا 
مين هاي دريايي را درست کرد و دبه هاي 20 ليتري را بصورت مين درست کرد و 3 تا شاخک روي آن قرار داده بود که قايق ها  
از هر طرف بروند گير کنند و به محضي که گير مي کردند منفجر مي شدند ولي اينها را روي رودخانه رها کرديم و آب بايد اينها را مي برد ولي آب مثل جاده صاف نبود و اين ور و آن ور مي رفتند و تعدادي مي رفت و تعدادي به کنار رودخانه گير مي کرد و بالاخره به آنجا نرسيد و بعد برنامه هاي ديگري را ترسيم کرد که اين هم جواب نداد و بعد به فکر ساخت زيردريايي افتاد و گفت يک زيردريايي کوچک مي سازيم که الان در موزه دفاع مقدس است و قرار بود پلاکي هم بر روي آن بزنند و توضيحات را روي آن بنويسند که به طول 6 متر و قطر يک متر و 20 بود که دو نفر هم مي توانستند در آن بنشينند و زير آب بروند و اين را ما در اهواز آزمايش کرديم. حال ساخت زيردريايي در زماني که ما اصلا تجربه اش را نداشتيم يک آقاي مهندس مصوري بود که ايشان دکترايش را گرفت و تدريس هم مي کرد بسيار فرد مبتکري بود و روي اين با چند نيروي ديگر کار مي کردم و اين زيردريايي را ساختند و آورديم و آنجا آزمايش کرديم. زير آب رفتيم و بالا آمديم اما داشتيم تنظيم مي کرديم که دکتر به شهادت رسيد اما فرمان رسمي را آقا به عنوان رئيس شوراي دفاع به من دادند که اين طرح هاي نظامي دکتر چمران را من دنبال کنم که ما کار اين زيردريايي را دنبال کرديم و يک زيردريايي ساختيم که آن زيردريايي هم الان در بوشهر هست و به خليج فارس و تنگه هرمز برديم و آنجا هم آزمايش کرديم و دو شبانه روز توانستيم زير آب بمانيم. جالب آن بود که اين زيردريايي مي توانست کف دريا نيرو پياده کند يعني محفظه آب داشت و وقتي محفظه پر آب مي شد از زيردريايي جدا مي شد و بيرون مي آمد و آن شخص از محفظه آب جدا مي شد و به دريا مي آمد و بعد برمي گشت و ما محفظه را از آب خالي مي کرديم و او مي توانست داخل زيردريايي بيايد يعني زيردريايي در اين حد هم ساخته شد و ادامه پيدا کرد که حالا زيردريايي وت و غير وت را ساخته ايم که مي توانيم از آن استفاده کنيم.
ما در اهواز براي حرکت روي رمل ها با مشکل مواجه بوديم .از آن طرف هم تپه هاي الله اکبر همه رملي است و حتي براي آزادسازي بستان که قرار بود انجام شود جهاد آمد و بين اين رمل ها يک جاده ساخت و اين جاده يکي از کليدهاي آزادي بستان بود از رقابيه آمدند بر روي اين رمل ها و اين جاده را تثبيت و آسفالت هم کردند و اين کار عمده جهادبود. از روي تپه هاي رملي به هيچ وجه نمي شد عبور کرد حتي ما شتر و قاطر آورديم و فقط نفربرها بود که البته آن هم همه جا را نمي توانست برود از آنجا عبور مي کرد. ما يک نفربر کوتاه و کوچک با ورق هاي فولادي که تقريبا زرهي بود ساختيم و حتي موقع آزمايش آن هم شيلنگ هاي آب جوش پاره شد و روي دست من ريخت و سوخت ولي در هر حال ساختيم و آزمايش کرديم و همين مرکز گسترش صنايع دفاعي مدتها آن را در تپه ورودي قرار داده بود و به آن مي باليد که اين ساخت ايران است و بعد دنبالش رفتيم و توانستيم خودمان نفربر شني دار را بسازيم كه آغازش از همان دوران جنگ بود.
موشک زيرآبي هم خيلي تاکتيکي بود و تکنيک بالا و نبوغ دکتر چمران را مي رساند. دکتر جنگ آب راه انداخت يعني کانال هاي آب را زيرپاي دشمن مي انداخت و مي رفت زير تانک هاي عراقي و در گل مي ماندند چون گل هاي خوزستان هم سفت مي چسبيد و تانک ها در گل مي ماندند و بچه ها با آرپيچي مي زدند. عراقي ها براي اينکه آب زير پايشان نيايد خاکريز مي گذاشتند تا آن موقع نه آنها خاکريز داشتند و نه ما. ما براي اينکه اين خاکريزها را بشکافيم اول از دبه بمب هاي دستي استفاده کرديم و بعد موشک 3 متري لوله را پر کرديم و در خاکريزها در کمال استتار فرو مي کرديم و بعد منفجر مي کرديم و خاکريز شکافته مي شد. دشمن فهميده بود و روي خاکريزها تيربار گذاشته بود بنابراين همين موشک هاي 3 متري که بعد به 6 متري و سپس به 9 متري هم رسيد را دکتر ساخت و اولين آن را هم خودش آزماش کرد در منطقه کرخه کور و اين موشک را مي بستيم زير يک تخته صاف که زير آب نمي رفت اين موشک ها را زير اين تخته ها مي بستيم و پشت اين تخته ها مثل قايق موتورهاي دي سي يک کيلو واتي که صداي کمي دارد و قدرتش هم زياد نيست را به جلو مي برد از اين موتورها قرار داديم و موتور حرکت مي کرد و تخته را جلو مي برد و زيرش يک موشک 3 متري بود که به طرف دشمن برود. اين از راه دور با حدود نزديک به يک تا دو کيلومتر با سيستم ريموت، کنترل مي کرديم که در گل و لاي نرود. موشک که به آنجا مي رسيد سرش سنسور داشت. به خاک که مي رسيد سنسور عمل مي کرد و انتهايش 4 تا موشک بسته بوديم که آنها به کار مي افتاد و وقتي به کار مي افتاد فشار مي داد و اين موشک به دل خاک مي رفت و منفجر مي شد و باز وقتي آخر موشک مي رسيد چهار تا شاخک ها که به خاکريز گير مي کرد فرمان انفجار مي داد يعني دو فرمان در آن وجود داشت و زير دوشکاي عراقي ها منفجر مي شد و آب زير پايشان مي رفت به گونه اي که رفتند کيلومتر 26 يعني از کيلومتر 4 يا 5 و يا 6 مدام با اين تاکتيک ها عقب رفتند و اين چنين اهواز نجات پيدا كرد. 
  از زمان شهادت شهيد چمران براي ما بگوييد. قبل و بعد از شهادت ايشان چه اتفاقاتي رخ داد؟
دکتر چمران تهران بود. نيمه شعبان روز پنجشنبه بود كه در قرارگاه لشكر 15 زرهي در مورد امام زمان سخنراني کرد که سخنراني بسيار زيبايي هم بود. قصد داشت روز شنبه در مسجد ارك براي يک شهيد لبناني بنام علي عباس سخنراني کند که صبح روز شنبه به من گفت برويم اهواز. ساعت 2 بعدازظهر گفتند هواپيماي سي130 آمده و آماده است. آمديم و هواپيما پرواز کرد و ساعت 6 اهواز رسيديم. در فرودگاه کسي خبر نداشت تا اتومبيلي دنبالمان بيايد و ما سوار جيپ جنگي يکي از کارکنان فرودگاه شديم و به ستاد رفتيم. آن شب در ستاد صحبت هاي بسياري با ما کرد و آخرين کلامش اين بود که بعد از من آبرويم را حفظ کنيد. منم آن وقت متوجه نشدم دکتر چه مي گفت و معني صحبتش را نمي دانستم. ما تصور بعد از او را نمي کرديم. دهلاويه را حدود 10روز پيش آزاد کرده بود و شهيد رستمي فرمانده آنجا مي گفت عراقي ها با تانك هاي تي 72 و گارد هر شب حمله مي کنند و هر شب هم عقب رانده مي شوند و آن شب با آن نيروها حمله کردند و خيلي شديد بود و بچه ها احساس ناراحتي مي کردند و با بي‌سيم تماس گرفتند ما از ارتش کمک خواستيم که آتش توپخانه به ما بدهد و ما در جنوب کرخه در روستاي دهلاويه بوديم و ارتباط ما برقرار نشد و بالاخره هماهنگي انجام نشد که توپخانه کمک کند ولي بچه ها 
تا سحر ايستادند و جنگيدند و عراقي ها يک وجب نتوانستند جلو بيايند. سحرگاهان فرمانده آن منطقه که رستمي بود و خيلي دکتر و بچه ها او را دوست داشت و افسر هوابرد 55 شيراز هم بود زخمي شد. از فرط خستگي بعد از اينکه حمله دشمن دفع شد زير جيپ خوابيد و يک خمپاره روي جيپ خورد و هم جيپ منفجر شد و هم رستمي به شهادت رسيد که صبح زود او را به ستاد منتقل کردند. بعد از نماز صبح ديدم که او را آوردند در حالي که تبسمي بر لب داشت به شهادت رسيده بود . صبح ساعت 7 به اتاق دکتر رفتم و به ايشان گفتم رستمي زخمي شده گفت خير عزيز! او شهيد شده است. من گفتم چه کسي را بجاي او بگذاريم. ساعت 10 صبح بجاي رستمي شخصي به نام مقدم پور را به دهلاويه فرستاد او پذيرفت. براي اينکه رودخانه كرخه طغيان نکند جلو آن سيل بند مي بستند ما اين سيل بند را اجبارا خاکريز کرديم که کمي هم از خانه هاي دهلاويه عقب تر آمديم که آنجا خاکريز باشد سنگر هم بچه ها نداشتند و داخل شيارها بودند. دکتر آمد، حدود 46 نفري آنجا نيرو داشتيم و کساني هم که خواب بودند را بيدار کرد و با آنها هم روبوسي کرد و آنها را گرد هم آورد و يک سخنراني کوتاه کرد و به آنها شهادت رستمي را تبريک و تسليت گفت و گفت رستمي را خدا دوست داشت و برد و اگر ما را هم دوست داشته باشد مي برد. باز اين اشاره ديگري بود. بعد آمد و مقدم پور فرمانده جديد را روي خاکريز برد و خودش هم رفت و حدادي هم رفت سه نفره ايستاده بودند که داشت مقدم پور را توجيه نظامي مي کرد و مسيرها مکان عراقي ها نشان مي داد و اينجا اولين خمپاره دشمن آمد و خمپاره اول که آمد بچه ها را پراکنده کرد اما خودش به همراه آن دو نفر ايستاده بودند. خمپاره دوم نزديکتر و خمپاره بعدي درست پشت پاي دکتر چمران در همان خاکريز به زمين خورد و ترکش خمپاره به نقطه حساس پشت سر او نشست و صورت و چانه شهيد مقدم پور را هم شکافت و حدادي را هم سينه و شش هايش شکافته شد و چنين شد که هر سه در همان زمان به خاک شهادت افتادند البته دکتر چمران هنوز رمق داشت و صحبت مي کرد. آمبولانس هم نداشتند. يک جيب آهو آوردند و او را به بيمارستان سوسنگرد منتقل کردند و آنجا بود که شهيد شدندوپيكر پاك ايشان را از بيمارستان سوسنگرد به اهواز و سپس به  هتل نادري و بعد بيمارستان امام خميني منتقل كردند. روز 18 ماه شعبان بود. ما هر سال 18 ماه در منزل مراسم روضه داشتيم و مي دانستم ان لحظه روضه داريم. پدر و مادرم در قيد حيات بودند و مي دانستم اگر بشنوند معلوم نيست چه حالي پيدا مي کنند لذا به خانم بتول صدر خواهر امام موسي صدر تلفن کردم و از ايشان خواهش کردم به منزل ما برود و کم کم به مادرم بگويد.( در اين لحظات چشمان مهدي چمران پر از اشك مي شود)  البته آن روز، روز عزل بني صدر در مجلس هم بود که مي خواستند راي گيري کنند. من ساعت حدود 2 خدمت آقا  تلفن کردم که دکتر چمران اينگونه به شهادت رسيد و آقا گفتند اين مسئله را فعلا مطرح نکنيد و به خبرگزاري ها نگوييد چون اگر الان بگوييد مجلس بهم مي ريزد و همه کارهايي که از صبح تا حالا برنامه ريزي شده بهم مي ريزد و مشکل ايجاد مي شود و ما خودمان اعلام مي کنيم.لذا ما هم اعلام نکرديم وبعد ازظهر عزل بني صدر را راي گيري کردند و بعد از آن خبر شهادت دکتر چمران اعلام شد و در ساعت 5 از رسانه ها اعلام شد که شهيد چمران به شهادت رسيده است.

آدرس مطلب http://www.resalat-news.com/newspaper/page/9242/1/23776/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha