آرشیو
انتخاب نشریه


گفتگو با همرزم شهيد سيد حميد تقوي فر؛
سرداري که هميشه گمنام زندگي مي ‌کرد

* ميثم رشيدي مهرآبادي
اشاره:
حاج سيد حميد تقوي ‌فر به تاريخ ششم فروردين 1338 شمسي در اهواز متولد شد و 55 سال بعد، در عصرگاه ششم دي ماه 1393 شمسي، هنگام نبرد براي دفاع از حريم آل الله صلوات الله عليهم، با گلوله‌ مستقيم ايادي مزدوران سعودي (موسوم به داعش)  در منطقه «بلد» (نزديکي سامراء) بال در بال ملائک گشود. اين شهيد سعيد، از سرداران بسيجي خوزستان و از يادگاران سال هاي دفاع مقدس بود. پيش از وي، پدرش در عمليات خيبر و همچنين برادرش در عمليات والفجر 8 به فيض شهادت نايل شدند. حاج سيد حميد تقوي ‌فر 
با نام نظامي «ابومريم» که در زمان شهادت، فرماندهي يگان مدافعِ حرم، موسوم به «سرايا الخراساني» را بر عهده داشت، از محبوب ‌ترين مستشاران نظامي ايراني در ميان رزمندگان عراقي محسوب مي‌ شد. وي چهارمين شهيد خوزستان در راه دفاع از حريم اهل بيت عصمت و طهارت صلوات الله عليهم به شمار مي رود. فقط 40 روز از خاکسپاري شهيد حاج سيد حميد تقوي فر گذشته بود که با يکي از همرزمان او (حاج آقا مرزبان) به گفتگو پرداختيم. حالا بعد از گذشت چند سال، بازخواني اين گفتگو خالي از لطف نيست. سردار تقوي فر، شيرمردي که وقتي از خدماتش در سپاه پاسداران بازنشسته شد، خودش را خانه‌ نشين نکرد و زندگي جديدي را با فعاليت‌هاي جهادي در قلب عراق آغاز کرد؛
* اگر موافقيد، از نحوه آشنايي ‌تان با شهيد آغاز کنيم؛
- آشنايي ما به سال 82 برمي‌گردد. البته قبل از آن هم خصوصيات ايشان را مي‌شنيديم اما چون همکار نبوديم، حشر و نشر خاصي نداشتيم. حاج حميد از فرماندهان قرارگاه رمضان در خوزستان بود و وقتي به تهران آمد، آشنايي ما شروع شد. ايشان نمي‌خواست مطرح شود و هميشه گمنام بود اما به نظر من خداوند با هديه شهادت، ايشان را از گمنامي‌ خارج کرد و حالا در همه کشور نام ايشان و بخشي از خصوصياتشان را مي‌شناسند و مي‌دانند.
* وقتي شهيد تقوي فر به تهران آمدند، کارهايشان در قرارگاه رمضان ادامه داشت؟
- ايشان قبل از اينکه به تهران بيايند، فرمانده قرارگاه فجر خوزستان تا سال 82 بودند. کار قرارگاه هم فعاليت در زمينه مجاهدين عراقي و کسب اطلاعات از آن سوي مرز بود. نفوذ به عمق خاک عراق و سازماندهي نيروهاي مجاهد عراقي هم از کارهاي اين قراگاه بود و با لشکر بدر هم در ارتباط بودند. به تهران که آمدند، فرماندهي اطلاعات و عمليات قرارگاه رمضان را پذيرفتند تا اينکه بازنشسته شدند.
* پس داوطلبانه به عراق رفته بودند؟
- بله. معمولا وقتي افراد بازنشسته مي‌شوند به دنبال تفريح مي‌روند و ديگر کاري به اطرافشان ندارند اما ايشان اصلا آرام و قرار نداشت. يادم هست دو ماه قبل از شهادتشان، براي انتخابات تعاوني مسکن ايشان را ديدم و گفتم: شنيده‌ام نامزد شده‌ايد؟ گفت: نه، من براي جاي ديگري نامزد شده‌ام. دعا کنيد به ما هم شربت بدهند!
* پس شما تا روزهاي آخر با ايشان مرتبط بوديد؟
- البته ارتباط ما برقرار بود و اگر به تهران مي‌آمدند يا به طريق تلفني يا حضوري در خدمت ايشان بودم اما حاج آقا حسيني، نماينده ولي فقيه در قرارگاه رمضان کسي بود که تا آخرين روزها هم با حاج حميد تقوي فر بود. ايشان تعريف مي‌کرد که در آخرين ديدار، قبل از اذان، وضو گرفته و عازم آماده کردن مقدمات نماز جماعت بودند که سردار تقوي فر را ديدند. سردار هم به سمت ايشان رو کرده و گفته بودند: بياييد با هم برويم. من مي‌روم و شربت مي‌خورم و شما حسرت مي‌خوريد.
* ايشان در شهرک حضرت عبد العظيم (ع) همسايه شما بودند؟
- بله. در آخرين نقطه شهرري و در قلعه‌ گبري شهرکي براي برخي نيروهاي سپاه ساخته شده است. اين شهرک زير پونز بود و امکانات کمي‌ داشت. ابتدا سردار به آنجا آمدند و چند سالي هم آنجا بودند. بعد از آن به شهرک شهيد بروجردي در بزرگراه بعثت که آن هم در مناطق جنوبي تهران بود، رفتند. آن قدر خاکي و دلنشين بودند که عکسشان را در اتاقم زده‌ام و هر کجا مي‌روم، انگار دارم با ايشان حرف مي‌زنم.
* شما هم خوزستاني هستيد؟
- خير. من بروجردي هستم.
* فيلمي‌از شهيد تقوي فر منتشر شده بود که نشان مي‌داد قدري لهجه عربي هم دارند؛
- ايشان اصالتا عرب زبان نبودند. ولي چون در منطقه فقيرنشين خوزستان زندگي مي‌کردند، زبان عربي را ياد گرفته بودند. هنوز هم مادرشان با اينکه همسر شهيد و مادر شهيد هستند، در آن منطقه زندگي مي‌کنند. خدا رحمت کند پدرشان سيد نصراله تقوي فر را که در عمليات خيبر شهيد شدند و برادرشان 
سيد خسرو که در عمليات والفجر 8 به شهادت رسيدند. خيلي از نزديکان و دوستان اين موضوع را نمي‌دانستند و من چون به پرونده‌شان دسترسي داشتم، اين موضوع را فهميدم؛ چون خودشان اصلا در اين‌باره صحبت نمي‌کردند.
* موضوع سيادت ايشان چيست؟ گويا برخي نمي‌دانستند که ايشان از سادات هستند؟
- هفت هشت سال پيش که رفت و آمد خانوادگي ما آغاز شده بود، همسرم روزي گفت که مي‌داني حاج آقا تقوي فر، سيد است؟ گفتم: نه. گفت: گويا برادر حاج آقا به قم و خدمت تعدادي از مراجع رسيده و آنجا بر اساس شجره‌نامه مشخص شده که از سادات هستند. روزي در محل کار به شهيد تقوي فر 
گفتم که اين خبر را شنيده‌ام و پيشنهاد دادم که سفره‌اي بيندازد و همه را مطلع کند اما حاج آقا موافق نبود و گفت: نيازي نيست. هنوز هم خيلي‌ها نمي‌دانند که ايشان سيد بوده. برادرانشان شناسنامه‌هايشان را تعويض کردند اما حاج سيد حميد، پي گير اين موضوع هم نبود.
* شهيد تقوي فر چند فرزند داشتند و وضعيت خانوادگي‌شان چگونه بود؟
- چهار دختر داشتند که يکي‌شان اردواج کرده‌اند.
* پس با وجود اين دختران، اگر شهيد نمي‌شدند هم جايشان در بهشت بود. وقتي به خانه‌تان مي‌آمدند، چگونه رفتار مي‌کردند و برخوردشان با خانواده چگونه بود؟
- من خودم بارها براي دخترانشان خواستگار مي‌فرستادم که اگر چه حاج حميد راضي بود ولي دخترخانم‌ها قبول نمي‌کردند. من کمي ‌ناراحت شدم و يک بار که تماس گرفته بودم، به يکي از دخترانشان گفتم: افرادي که به شما معرفي مي‌کنم، خيلي مناسب و قابل اطمينان هستند، چرا آن‌ها را قبول نمي‌کنيد؟ ايشان گفت: راستش را بخواهيد در خانه پدرمان بسيار راحت و خوشحاليم و فعلا مي‌خواهيم درسمان را بخوانيم و قصد ازدواج نداريم. اين نشان از اوج مهر و محبت در محيط خانگي حاج حميد داشت.
* در مهماني‌ها معمولا شما به خانه‌شان مي‌رفتيد يا ايشان مي‌آمدند؟
- حاج حميد، بيشتر روزها روزه بودند و به همين خاطر بسياري از دفعات، تنهايي به خانه ما مي‌آمدند تا افطار کنند. ولي گاهي هم به همراه خانمشان به منزل ما تشريف‌فرما مي‌شدند. ما هم چند باري براي افطار به منزلشان ‌رفتيم. البته حاج حميد بيشتر اوقات بعد از بازنشستگي به خوزستان و نزد مادرشان مي‌رفتند. حسينيه‌اي هم در آنجا ساخته بودند که پيگير کارهايش بودند.
* رفتارشان با ساکنين مجتمع مسکوني چگونه بود؟
- پايگاه بسيج شهرک حضرت عبدالعظيم (ع) را مي‌خواستيم راه‌اندازي کنيم که سال 83 مبلغ 35 ميليون تومان از حاج قاسم سليماني گرفتيم و کلنگش را هم شهيد تقوي فر زدند. حاج حميد پيگير کارهاي اين پايگاه بودند و در حسينيه‌اي که در شهرک ساخته شد هم هميشه حاضر مي‌شدند و وقتي امام جماعت نداشتيم، بي‌تعارف، جلو مي‌رفت و نماز را به امامت ايشان مي‌خوانديم؛ چون هم شکر خدا به خودشان مطمئن بودند و هم بقيه ايشان را قبول داشتند و قرائتشان هم که کامل بود. ساختمان پايگاه بسيج که تمام شد، قرار شد کارهاي اداري‌اش را پي گيري کنيم که چون حاج حميد وقت نداشت، من کارها را انجام مي‌دادم. در حقيقت به اصرار حاج حميد، مسئوليت پايگاه را قبول کردم اما هميشه خودم را نيروي ايشان مي‌دانستم.
* شما نيروي اداري بوديد يا نظامي؟
- من در زمان جنگ در اطلاعات عمليات بودم و بعد از آن به حوزه نمايندگي ولي فقيه آمدم. البته خيلي علاقه مند بودم که در خدمت حاج حميد باشم که متاسفانه توفيق نشد. البته کار با سردار تقوي فر راحت هم نبود؛ چرا که ايشان در کارشان کاملا دقيق و سختگير بودند و نسبت به بيت‌المال هم بسيار حساسيت داشتند.
* شما براي مبارزه با داعش و سلفي‌ها داوطلب نشديد که با شهيد تقوي فر همراه شويد؟
- چرا؛ از همان زمان بازنشستگي من طي نامه‌اي اعلام کردم که آماده اعزام هستم. تقريبا يک ماه بعد از بازنشستگي‌ام بود که داعش به عراق حمله کرد و من باز هم پيگيري کردم اما هنوز شرايط براي اعزام من مهيا نشده است. من بسيار مشتاقم تا پرچمي ‌را که دست شهيد تقوي فر بوده، از زمين بردارم.
* شهيد تقوي فر از لحاظ جسمي‌ در چه وضعيتي بودند؟ يعني توانايي لازم براي حضور در جبهه نبرد را داشتند؟
- حاج حميد تا قبل از بازنشستگي به مکان ورزشي محل کار مي‌آمدند و مي‌دويدند. من هم چون مي‌خواستم در کارهاي خوب از ايشان تبعيت کنم، اين ورزش را انجام مي‌دادم. اين ورزش‌هاي حاج حميد به رغم روزه‌داري ايشان بود. گذشته از اينکه دائم ‌الوضو بود، عمده روزها را هم روزه مي‌گرفتند. واقعا در همان حال و هواي 57 مانده بودند. برخي همکاران مي‌گفتند که در سال 83 و 84 که صدام سقوط کرده بود و حاج حميد به عنوان فرمانده قرارگاه مياني مهران يا 1700 مشغول به خدمت در اين شهر بودند، مدام در حال روزه بودند و من خودم هم فکر مي‌کردم حاج حميد در گرماي اين شهر که به حدود 50 درجه مي‌رسيد، روزه نگيرد اما بچه‌ها مي‌گفتند که هيچ وقت ايشان را در صبح و ظهر در سالن غذاخوري نديده‌اند. شهيد تقوي فر اصلا چاي نمي‌خورد و از لحاظ جسمي‌هم هيچ مشکلي نداشت و در کوهپيمايي هميشه جلو بود. مثلا با همکاران به کوه الوند يا کوه‌هاي تهران مي‌رفتيم و خودشان هم گاهي به صورت انفرادي به کوه مي‌رفتند و ورزش مي‌کردند.
* در اين کوهپيمايي‌ها خاطره‌اي هم با ايشان داريد؟
- يک روز از ارتفاعات شهرک الماسي در شرق تهران بالا مي‌رفتيم که برگشت و به من گفت: مرزبان! دنياي عجيب و غريبي شده. دعا کن شهيد شويم.
* از خصوصيات اخلاقي ايشان هم برايمان بگوييد؛
- آدمي ‌بسيار ساده زيست بود و اصلا با دکوراسيون و ظواهر، نسبتي نداشت. مثلا در خانه 80 متري شان يک فرش کاملا معمولي پهن بود و هيچ مبلماني وجود نداشت. البته راحتي خانواده را مي‌خواستند و حتي تمام حقوقشان در اختيار خانم شان که دخترخاله‌شان هستند، بود؛ چون غالبا در ماموريت بودند، اين کار را کرده بودند. شهيد تقوي فر 
سر و وضع کاملا ساده‌اي داشتند.
* شما براي صرف غذا هم به خانه‌شان رفته بوديد؟ سفره‌شان چه حال و هوايي داشت؟
- سفره‌اي ساده که هميشه يک نوع غذا داشت و خانواده‌شان هم با اين وضعيت همراهي مي‌کردند. يکي از خواهران من در ساختمان ايشان ساکن بودند و من هميشه مي‌گفتم که در اين ساختمان دو خواهر دارم. من همسر شهيد تقوي فر را به خاطر همين همراهي‌ها و ساده‌زيستي‌ها، مثل خواهر خودم مي‌دانستم و احترام مي‌کردم.
* خانواده شهيد تقوي فر بعد از شهادت حاج آقا به خوزستان رفتند يا در تهران هستند؟
- هنوز که نرفته‌اند و اطلاعي ندارم که چه برنامه‌اي براي آينده دارند.
* قرارگاه رمضان يکي از يگان‌هاي مهم سپاه است، چرا ايشان بعد از آمدن به تهران در چنين شهرکي با امکانات کم ساکن شدند؟
- وقتي ثبت‌نام براي مجتمع مسکوني حضرت عبدالعظيم (ع) 
آغاز شد تعدادي از سرداران هم ثبت نام کردند اما وقتي صحبت ثبت نام در مجتمع‌هاي ديگري که در نقاط بهتري از تهران بود به ميان آمد، همه انصراف دادند و فقط حاج حميد به عنوان تنها سردار باقي مانده در ميان ما، تا آخر ماندند و حتي در شهرک، ساکن هم شدند. در شهرکي که حتي در روي نقشه هم نيست و واقعا زير پونز است. حتي ما هم از اينکه ايشان انصراف ندادند، تعجب کرديم. تا دو سال پيش که حاج حميد بازنشسته شدند و دخترانشان مي‌خواستند براي رفت و آمد به دانشگاه، دسترسي بهتري به وسايل عمومي ‌داشته باشند، تصميم گرفتند به واحدي 80 متري در شهرک شهيد بروجردي بروند که آنجا هم امکانات ويژه‌اي نداشت و فقط دسترسي‌شان به مرکز شهر بهتر بود.
* مجتمع حضرت عبدالعظيم (ع) براي نيروهاي سپاه بود؟
- بله، براي تعدادي از آن‌ها ساخته شد اما به مرور واحدها فروخته شد و حالا تعداد کمي‌ از پاسداران آنجا زندگي مي‌کنند. چون شرايط خيلي مناسبي ندارد.
* چه زماني خبر شهادت حاج حميد را شنيديد؟
- نگهباني در مجتمع مسکوني‌مان داريم که آن شب زنگ خانه‌مان را زد و ديدم که زار زار گريه مي‌کند. تعجب کردم و فکر کردم که با کسي دعوا کرده است. گفت: آقاي تقوي فر 
شهيد شده. خشکم زد. سريع به خانواده‌اش زنگ زديم اما آن‌ها هم در جريان نبودند. تا اينکه فرداي آن روز که چند نفر از سرداران و مسئولين قرارگاه رمضان با خانواده به منزل حاج‌آقا رفته بودند، آن‌ها هم با خبر شدند. حاج آقا حسيني هم با يکي از همکارانمان تماس گرفته و خبر را داده بودند که ايشان هم با گريه خبر را دادند. خلاصه پيکر را به معراج آوردند و شبانه هم به مسجد شهرک شهيد بروجردي آوردند که سردار مسجدي بعد از مراسم دعا، سخنراني کردند و شبانه پيکر را از مسجد تا منزل به نحو با شکوهي تشييع کردند. دوستان بسيج شهرري هم اصرار داشتند حاج حميد را به حرم حضرت عبدالعظيم (ع) ببرند اما وقت براي اين کار وجود نداشت. فردايش هم که تشييع در ستاد فرماندهي سپاه برگزار شد.
* حالات خانواده خصوصا دختران‌شان بعد از شنيدن خبر چگونه بود؟
- بسيار آرام بودند و اصلا بي‌تابي نمي‌کردند. همسرشان گفته بودند که ما هميشه منتظر شهادت حاج حميد بوديم و خيلي از همکاران هم تعجب مي‌کردند که فردي با اين خصوصيت‌هاي رفتاري و با اين خلوص، چگونه تا به حال شهيد نشده است؟ حاج حميد يک نيروي اطلاعاتي بود و هميشه گمنام زندگي مي ‌کرد. حاج حميد در ليست سياه آمريکا هم بود و يک بار هم در اهواز، نارنجک جنگي را به منزلشان انداخته بودند که خوشبختانه آسيبي نديده بود.
* از نحوه شهادت‌ شان اطلاع داريد؟
- بر اساس گفته ‌هاي حاج آقا حسيني، در منطقه سامرا که بودند، در خط اول، داعشي‌ها در خانه‌ها پناه مي‌گرفتند. مجاهدان با هدايت حاج حميد، توانسته بودند که خط اول را بشکنند. تا قبل از اربعين، جاده نجف - کربلا هم در تيررس داعش بود اما با عمليات‌هاي مختلف، داعش پس زده شد. به هر حال با تدبير حاج قاسم سليماني و سردار تقوي فر کارهايي انجام شد تا آسيبي به زائران اربعين حسيني نرسد. اخيرا شکر خدا با امنيت خاصي برگزار شد و من شخصا شاهد اين امنيت بودم. گويا داعشي‌ها در خط دوم هم به عقب رانده مي‌شوند و در خط سوم، به يک روايت، يک داعشي در ترانس برق قايم شده بود و به سمت سردار تقوي فر شليک مي‌کند که به ايشان اصابت مي‌کند. کار ايشان هدايت بوده و حتي سلاح و کلت هم به همراهشان نبوده است.
* اگر خاطره خاص ديگري از ايشان داريد، مشتاق به شنيدن هستيم؛
- سال 90 قسمت شد همراه با خانواده به مشهد مقدس مشرف شويم که ايشان را نزديک مسجد گوهرشاد ديديم. به ما دو تا کارت ويژه مسئولين براي ديدار با رهبر انقلاب را دادند و رفتند. بعدها معلوم شد که کارت خودشان را داده‌اند چون فرزند من علاقه مند بود با «آقا» ديدار کند. تواضع حاج حميد آن قدر بود که کسي نمي‌توانست در سلام کردن از ايشان پيشي بگيرد. کسي اگر ايشان را نمي‌شناخت، از وضع ظاهري‌اش نمي‌توانست پي ببرد که سردار است. حتي با وجود اينکه اتومبيلي با راننده در اختيار داشت، با سرويس محل کار تردد مي‌کرد. صبح‌ها با سرويس به سر کار مي‌رفت و اگر کارش تا دير وقت طول مي‌کشيد، با اتومبيل محل کار به خانه مي‌آمد. راننده ايشان (آقاي صفري) تعريف مي‌کند که يک روز صبح زود براي رفتن به فرودگاه قرار گذاشتيم ولي خواب ماندم و دير رفتم. به دنبال حاج آقا رفتم و سوارشان کردم. خلاصه به پرواز نرسيديم ولي شهيد تقوي فر مرا کوچکترين توبيخي نکرد و گفت: شايد صلاح بوده تا به اين پرواز نرسيم. 
حاج حميد هميشه با پاي پياده به نماز جمعه شهرري مي‌رفتند و به شرکت در اين مراسم اهميت زيادي مي‌دادند. شهيد تقوي فر هر جايي که جلسه بود يا جمعي حضور داشتند، دنبال جاي تکيه نمي‌گشت و همان وسط و رو به قبله مي‌ نشست.
منبع: مشرق نيوز

آدرس مطلب http://www.resalat-news.com/newspaper/page/9220/1/20808/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha