آرشیو
انتخاب نشریه


گفتگو با همسر شهيد علي رحيمي، مدافع حرم لشکر فاطميون
به کسي نمي‌ گويم همسر شهيد هستم!

شهدا انسان‌هاي زميني بودند که توانستند بال و پر از منجلاب دنيايي را بکشند و به سوي آسمان پرواز کنند. گاهي شهدا را براي خودمان انسان‌هايي فرا زميني مي‌سازيم. البته شکي در اين نيست که آنها متمايز از افراد معمول جامعه‌اند چرا که عموم مردم نمي‌توانند دست از پيروي از نفس خويش بکشند و حوائج دنيايي آنها را مي‌برد آنجا که خاطر خواه اوست اما شهدا خواصي هستند که بر نفس امّاره خويش غلبه کردند و قطعا قدم گذاشتن در راه سخت بندگي عاقبتي نيست جز؛ «عند ربهم يرزقون» شدن و تا ابد زنده ماندن. خبرنگار فارس، پس از مصاحبه با خانم «زهرا رحيمي» مادر بزرگوار شهيد مدافع حرم لشکر فاطميون «علي رحيمي» بر آن شد تا براي شناخت بيشتر اين دلاور مرد فاطميون، پاي ناگفته‌ها و ناشنيده‌هايي از زندگي مشترکش، از زبان خانم «ليلا عليجاني» همسر بزرگوار اين شهيد بنشيند؛
 * هجرت
11 ساله بودم که جنگ در افغانستان شدت گرفت. بيماري مادرم هم سخت تر شد. پدرم نيز با عصا خودش را به اين طرف و آن طرف مي‌کشيد. با دو بچه کوچک سختي و مشقت راه را دو چندان مي‌کرد که راهي ايران شديم. از راه قندهار وارد زاهدان شديم. از زاهدان رفتيم تهران و يک ماه خانه عمه پدرم مانديم. پس از يک ماه آمديم مشهد و در همين گلشهر خانه‌اي اجاره کرديم و اولين کاري که انجام داديم مادرم را به بيمارستان هاشمي نژاد برديم و بستري و پس از يک ماه بهتر و از بيمارستان مرخص و تا يک سال دارو مصرف مي‌کرد و الحمدلله خوب شد.
* روزگارمان با پينه دوزي مي‌گذشت
پدرم در افغانستان در کنار شغل اصلي‌اش که آهنگري بود پينه دوزي (کفش دوزي) هم انجام مي‌داد. در گلشهر هم با مشکل پا و کمر دردش که بيشتر شد و زمين‌گيرش کرد، کنار خيابان مي‌نشست و با وصله زدن کفش‌هاي مردم روزگارمان را به هم وصله مي‌زد. روزها را سپري مي‌کرديم و خوشحال بوديم که مشقت‌ها را پشت سر گذاشتيم.
* ساعت هايي که از حسرت در خانه مي ماندم
سر ظهرها که مي‌رفتم بيرون براي خريد نان يا خريد بازار مي‌ديدم که بچه‌ها از مدرسه تعطيل شده‌اند و با ذوق و شوق فراوان به سمت خانه يا مدرسه مي‌روند. دوباره آن لحظات قرآن درس دادن پدرم به برادرم و حسرت گوش دادن از راه دور برايم تازه شد. خيلي دلم مي‌خواست به مدرسه بروم  و درس بخوانم اما نمي‌شد تا جايي که ديگر ساعت 7 صبح‌ها، ساعت 12سر ظهر و 5 عصرها از خانه بيرون نمي‌رفتم تا بچه‌ها را نبينم.
*با هويت دخترخاله ‌ام درس خواندم
کمي بزرگتر که شدم نتوانستم بي‌سوادي را تاب بياورم. کارت شناسايي دختر خاله‌ام را گرفتم. عکس بچگي‌هايمان خيلي فرق نمي‌کرد و همسن بوديم. با همان رفتم نهضت سوادآموزي ثبت نام کردم و پنج کلاس ابتدايي را خواندم. با تمام مخالفت‌هاي پدرم که مي‌گفت زن نبايد درس بخواند، سواد مال مردهاست که دنبال و کار زندگي مي‌رود، زن خانه‌ داري و کارهاي زنانه بلد باشد. مادرم پشتم را داشت و به پشتوانه‌اش روزها در خانه از توليدي پوشاک مي‌آوردم مي‌دوختم و به نهضت مي‌رفتم درسم را هم مي‌خواندم. اما در شروع طرح جديد تعويض کارت‌هاي مهاجرين عکس کارت‌ها نيز جديد شد و ديگر عکس کارت دخترخاله‌ام با من شباهتي نداشت و باز از مدرسه جاماندم. دو سه سال بعد در طرح آمايش شرکت کرديم و به ما هم کارت شناسايي دادند اما باز هم نتوانستم به مدرسه بروم. چون کارنامه‌ام به اسم و عکس دخترخاله‌ام بود نه خودم.
* اي واي اين که همان پسر دو سال پيش است
17 ساله بودم که يک شب خانم حاج‌آقا توسلي که از بستگان‌مان بودند با پسر جواني که شلوار لي آبي، کلاه پيک‌دار و  پيراهن لي به تن داشت به خانه مان آمدند و داخل حياط نشستند. ظاهر شيکي داشت. از پنجره داخل حياط را مي‌پاييدم. سيني چايي را برداشتم به داخل حياط رفتم و پذيرايي کردم. روي تختي روبه روي‌شان نشستم. به پدرم مي‌گفتند که در نزديکي آنها باغي هست که مي‌توانيم به آنجا برويم و هم در باغ کار مي‌کنيم هم نگهباني و زندگي مي‌کنيم. از حرف‌هاي آن جوان که بدجور زير پاي پدرم نشسته بودم حرصم گرفته بود. پدرم ديگر نمي‌توانست راه برود و کار درستي انجام دهد. روي ويلچرش مي‌نشست و کفش وصله مي‌زد و داشت نرم مي‌شد. اما من سختي زندگي در روستا و دور از رفاه شهر را دوست نداشتم. هر چند شهر، محله حاشيه و فقير نشيني چون گلشهر باشد. گفتم خيلي ممنونم اما من و خواهر و برادر کوچکم مدرسه مي‌رويم و نمي‌توانيم به باغ برويم. اگر به باغ مي‌رفتيم همه آرزوهايي که براي خودم که بماند براي خواهر و برادرم داشتم به باد مي‌رفت. خلاصه آن جوان براي آخرين بار هم به پدرم پيشنهاد داد و با خانم توسلي رفتند. پس از رفتن‌شان پدرم دو دل شده بود اما تمام عزمم را جزم کردم و جواب رد را فرستاديم. دو سالي گذشت. حاج آقا توسلي به منزل ما آمد و گفت در ميان فاميل‌شان پسر خوبي هست و برايش دنبال دختر مي‌گردند. آن زمان من هم خواستگار زياد داشتم و طبيعي بود که حداقل بيايند و بروند. پدرم قبول کرد که بيايند. خلاصه حاج آقا توسلي و خانمش به اتفاق خانواده خواستگار به خانه ما آمدند. همين که وارد پذيرايي شدم و چشمم افتاد گفتم اي واي من، اين که همان پسر دو سال پيش است که داشت مخ پدرم را مي‌زد ما را ببرد باغ. خلاصه پس از اندکي خوش و بش هاي مرسوم گفتند برويم داخل اتاق با هم صحبت کنيم.
* گفتم درست است خاکي اما نه تا اين حد
داخل اتاق خواب‌مان موکت قهوه‌اي رنگي بود که خب سفت بود. معمولا وقتي خواستگار مي‌آمد که برويم داخل اتاق صحبت کنيم، من از قبل تشکي را کنار ديوار پهن مي‌کردم و پشتي مي‌گذاشتم. وقتي آقا پسر داخل مي‌آمد روي تشک تعارف مي‌کردم بنشيند. آخرين بار خواستگاري که روي تشک نشست خيلي لم داده بود و با غرور تمام حرف مي‌زد. اصلا به دلم ننشست. آن روز هم وقتي قرار شد با علي آقا صحبت کنيم سريع به داخل اتاق رفتم و تشک را پهن کردم و پشتي را گذاشتم و منتظر شدم به داخل بيايد. وقتي علي آقا داخل آمد و تعارف کردم آنجا بنشيند سريع خم شد و تشک را جمع کرد و روي رختخواب‌ها گذاشت. وقتي علتش را پرسيدم گفت نه ما آدم‌هاي خاکي روي همين زمين راحت تر هستيم. از همين حرکت اولش خيلي خوشم آمد که مثل خودمان خاکي است. اما وقتي دو سال پيش يادم آمد خيلي حرصم گرفت. آخر آن روز که اصلا مهم نبود با سر و وضع شيک جوانان آن زمان آمده بود. اما امروز که روز خواستگاري و مهم است با همان لباس هاي معمولي‌ و کاپشن خلباني و شلوار 6 جيب که آن وقت‌ها مد بود آمده بود. واقعا به من برخورد و گفتم درست است خاکي اما نه تا اين حد.
* ببخشيد شما دست بزن نداريد؟
علي آقا خيلي راحت و صميمي شروع کرد به صحبت و خودش را معرفي کرد. از وضع خانواده و خودش گفت. کف دست‌هايش را نشانم داد که پينه بسته بود و گفت ببينيد من کارگرم و زحمت‌کشم و کاري‌. به حجاب همسرم خيلي حساسم که با حجاب باشد. روي خواهرهايم حساسم. همسرم نمازش اول وقت باشد. اينها مسائلي بود که مطرح کردنش برايم مهم است. خيلي خوشم آمد که آدم خاکي است و سطح خانواده‌اش مثل خانواده من بود و غيرتي بودنش جذبم کرد. فقط و فقط در آخر يک سوال پرسيدم. گفتم: «ببخشيد شما دست بزن نداريد؟» علي آقا هم با تعجب و هم با شوخي گفت: «دست بزن!؟ اين دوره خانم‌ها آقايان را نزنند آقايان نمي‌توانند خانم‌ها را بزنند». خيلي خجالت مي‌کشيدم و حرف ديگري نزدم و فقط گوش دادم. اما ته دلم خيلي مشتاق نبودم.
* آرزويي که به دلم ماند
وقتي رفتيم بيرون از اتاق و در جمع بزرگترها نشستيم، حاج آقا توسلي بلند به نمايندگي از جمع پرسيد: صحبت کرديد؟ نتيجه چه شد؟ علي آقا گفت من که قبول دارم، ديگر هر چه ليلا خانم بگويد. بعد هم زن‌هاي جمع آمدند و دورم را گرفتند و گفتند ديگر چه مي‌خواهي؟ پسر خوب که هست، مومن که هست، زحمت‌کش که هست و ديگر جواب بله را گرفتند. صلوات فرستادند و شيريني را آوردند دور دادند و گفتند کاغذتان را بنويسيد بدهيد. گفتم چه عجله‌اي هست و شما برويد ما کمي فکر کنيم چند روز بعد مي‌نويسيم و خبر مي‌دهيم که گفتند ما راه‌مان دور است و همين حالا بگوييد. بازهم تسليم شدم. رفتم داخل اتاق و برگه اي از دفترم جدا کردم و شرايط مهريه ‌ام 20 سکه و يک سفر کربلا ، يک ميليون و پانصد تومان شيربها و يک ميليون و ششصد تومان طلا و 10 چادر رنگي و دويست هزار تومان هم بخش (پولي را که به برادر و خواهر و يا پدربزرگ، مادربزرگ و اقوام درجه يک فاميل عروس مي‌دهند) به برادرم دادند که با آن براي خودش يک گوشي خريده بود و خيلي خوشحال بود. جهيزيه هم بر عهده داماد. که فرداي آن روز آمدند و گفتند که برويم خريد. رفتيم همين گلشهر و طلا و آينه شمعدان و قرآن اينجور چيزها خريديم. فردا شب هم مراسم عقدمان برگزار شد. خيلي دوست داشتم عقدمان حرم باشد اما آقاي توسلي گفت نه خانه بهتر است و خلوت است و آرزويش به دلم ماند. 20 آبان سال 1387 مصادف با ولادت امام رضا (ع) تاريخ عقدمان بود که پشت قرآن‌مان نوشتم.
* اولين هديه اي که برايم خريد
روز جمعه که از کار تعطيل شد آمد و با هم رفتيم حرم. از حرم هم رفتيم جمعه بازار.  در تمام مسير مدام مي‌پرسيد برايت چه بخرم؟ من هم خجالت مي‌کشيدم و چيزي نمي‌گفتم اما ميان بساط جمعه بازاري‌ها کاپشن صورتي کوتاهي بود که خيلي خوشم آمده بود. علي آقا همان را برايم خريد و شد اولين هديه‌اي که داد. نزديک خانه که رسيديم گفت ليلا اين طوري که نمي‌شود، مي‌خواستم برايت طلا بخرم، شما چيزي نگفتي و فرصت هم نشد. پولش را نقدا داد و گفت خودت هر چه دوست داشتي براي خودت بخر. 10 ارديبهشت سال 1388 از راه رسيد. پنج شنبه ولادت حضرت زينب (س) بود که مراسم عروسي‌مان را برگزار کرديم و رفتيم سر خانه و زندگي خودمان.
* وقتي فهميد پدر شده خيلي خوشحال شد
خانواده علي‌آقا خيلي دوست داشتند هر چه زودتر صاحب نوه شوند. چند وقت بعد از ازدواج به او گفتم دکتر رفتم آزمايش داده بيا برويم جوابش را با هم بگيريم. با هم رفتيم جواب آزمايش را گرفتيم و برديم براي دکتر که گفت خانمت باردار است و علي خيلي خوشحال بود و خدا را شکر مي‌کرد. ساعت 2 بعدازظهر 18 اسفند 1388 خداوند پسري به ما عطا کرد.
* قرعه اي که به نام عرفان خورد
مدتي بعد روز عيد قربان، خدا دومين پسرمان را هم به ما هديه کرد. هم شادي‌مان دو چندان شد هم علي بي‌نهايت خوب شد. پدرشوهرم مي‌خواست اسمش را قربان بگذارد اما علي قبول نکرد و گفت من پدرم و اولين حق پسرم اين است برايش اسم خوبي انتخاب کنم تا فردا روزي کسي صدايش کرد شرمنده نشود. حيف است پسرم به اين نازي اسمش قربان باشد. علي از سه اسم حسام و عرفان و ايمان خوشش مي‌آمد. قرعه کشي کرديم عرفان شد نام دومين پسرمان.
 * اولين زمزمه‌هاي رفتن
 شب و روزهاي‌مان تازه رنگ و بوي زندگي گرفته بود. عرفان ديگر دو ساله شده بود که علي کم کم عوض شد. شب‌ها که مي‌خوابيديم وقتي بيدار مي‌شدم علي تنهايي به اتاق رفته بود و در اينترنت عکس ها و فيلم‌هاي شهداي فاطميون و مدافعان حرم و داعشي‌ها را نگاه مي‌کرد و به من هم نشان مي‌داد که ببين آنها رحم ندارند و زن و بچه‌ها را سر مي‌برند. غافل از اين که دارد راضي‌ام مي‌کند به رفتنش. پس از مدتي که ديدم کار جدي است به مادر و برادرش گفتم شايد آنها بتوانند منصرفش کنند اما گفت مي‌خواهد برود.
* دفاع از حرم نصيب هر کس نمي‌ شود
به علي گفتم خجالت نمي‌کشي مي‌خواهي مرا با دو بچه کوچک تنها بگذاري و بروي؟ آن هم حالا که همه چيز خوب شده. داريم زندگي مي‌کنيم ديگر خرابش نکن. پايين هم مستاجر است، تنهايي چه کنم؟ علي مستاجر را بيرون کرد و پدر و مادرش را از باغ آورد گفت ديگر چه بهانه‌اي داري؟ پدر و مادرم طبقه پايينند. خواهرهايم و پدر و مادر خودت هم که دور و برت نزديک و مراقبت هستند. راضي نبودم از او دور شوم اما پدر شوهرم راضي‌ام کرد اجازه بدهم برود. مي‌گفت هم زيارت است و هم دفاع از حرم صواب دارد و نصيب هر کس نمي‌شود. قبول کردم، با همان دمپايي و لباس خانه گريه‌کنان چادرم را سرم کشيدم، پشت علي سوار موتور شدم و رفتيم مسجد.
* رضايتم را پس گرفتم
علي فرم ثبت نام را تکميل کرد. رضايتنامه را امضا کردم و برگشتيم خانه. فردا صبحش دوباره تنهايي رفتم مسجد و به آن آقايي که ديروز علي را ثبت نام کرد گفتم که راضي به رفتن شوهرم نيستم و ديروز مجبورم کرده بود. بنده خدا قبول کرد و گفت شما که رضايتت را پس بگيري بدون رضايت شما اعزام نمي‌شود. خوشحال شدم و به خانه برگشتم. علي براي رفتن بال بال مي‌زد، من هم توي دلم شادماني به پا بود و به روي خودم نمي‌آوردم. از طرفي دلم براي علي مي‌سوخت اما هر بار وجدانم را توجيه مي‌کردم.
* آخرين‌ ها
يک روز علي من و احسان و عرفان و خواهر شوهرم رحيمه و دخترش را سوار موتور کرد رفتيم پارک. به بچه‌ها پول مي‌داد برويد براي خودتان هر چه دوست داريد بخريد. اين آخرين باري است که بابايي شما را به پارک آورده. فردايش هم ما را برد حرم و باز هم گفت اين آخرين باري است که شما را حرم آوردم، يادتان بماند. آن چند روزه هر کاري انجام مي‌داد اين حرف را مي‌زد.
* حلالم نکني بهشت که هيچي، جهنم هم 
نمي‌ برند
وقتي از سمت پنجراه داشتيم از حرم خارج مي‌شديم و سلام مي‌داديم، گفت: ليلا خانم؟ گفتم: بله. گفت به اين امام رضا (ع) که روز قيامت شاهدمان باشد هر چه بدي در حقت کردم ببخشي. گفتم: برو بابا چه چيزهايي مي‌گويي. گفت: نه ديگه جداً حلالم کن. آدميزاده، يکدفعه ديدي رفتم يک گلوله خورد به سرم، کشته شدم. تو حلالم نکني بهشت که هيچي، جهنم هم نمي‌برند. با شوخي و خنده به شاهدي خدا و امام رضا (ع) حلالش کردم. گفت: خب خيالم راحت شد. دو قدم آن طرف ‌تر رفتيم، باز گفت: راستي مهريه‌ات را هم مي‌بخشي؟ گفتم: ديگه چي، خيلي پر رو نشو. گذشته را بخشيدم. مهريه‌ام را هم ببخشم راحت بروي دو روز ديگر از سوريه بيايي بگويي بفرماييد خانه پدرت. گفت: باشد دوست نداري نبخش، فوقش شهيد شدم خانه‌مان که هست، به برادرم مي‌گويم سهم مرا به عنوان مهريه‌ات بدهد.
* تو برايم جز خوبي نبودي
در راه برگشت به دلم افتاد، روي موتور صدايش زدم گفتم: علي؟ تو مرا مي‌بخشي؟ پاسخ داد: چه چيزي را بايد ببخشم؟ گفتم: به هر حال زندگي مشترک است ديگر، حرفي زدم، کاري کردم که ناراحت شدي. بدون مکث گفت: ليلا جان تو برايم جز خوبي نداشتي. بعد از آن چندبار ديگر هم توي خانه و موقع خداحافظي گفت: حلالش کنم.
* خودم را تنها ديدم
يک ماه بعد، 25 مرداد سال 1394 ساعت يك ظهر بود که با علي تماس گرفتند و گفتند تا نيم ساعت ديگر خودت را برسان مسجد براي اعزام. علي تند تند چند تکه لباس را داخل کيفش چپاند. خودم را تنها ديدم، به هر چيزي چنگ مي ‌زدم. در لحظه بدرقه من و احسان و عرفان و پدر و مادر علي بوديم. وقتي آنها هم حريف علي نشدند زنگ زدم پدرم آمد نصيحتش کند منصرف شود اما ديد امکان ندارد از تصميمش منصرف شود. آخرين ناهارمان را خورديم. با من خداحافظي کرد رفت طبقه پايين، با مادر و پدرش هم خداحافظي کرد.
* نمي‌ خواست اشکش را ببينيم
لحظه‌اي که مي‌خواست از در بيرون برود احسان در را گرفت و گفت: بابا تو رو خدا نرو، بري کشته مي‌شي، شهيد مي‌شي، ما بابا نداريم. بغض گلوي علي را گرفته بود. احسان را بوسيد، دستي به سرش کشيد و گفت: نه، بابا ميره زود برمي‌گرده. تو مرد خانه‌اي، مراقب مامان و داداشت باش. نمي‌خواست اشکش را ببينيم، براي همين سريع رفت طوري که تسبيح و کليدش را جا گذاشته بود.
* تا يک ماه بي‌ خبر بوديم
مادرش کليد و تسبيحش را برد سر فلکه و به علي داد. تا يک ماه بي‌خبر بوديم و هزاران فکر به سرم مي‌زد. اين که حالا کجاست؟ چه کار مي‌کند؟ غذا خورده يا نه؟ صداي گوشي، مرا به خود آورد، علي بود، گفت هنوز داخل ايران در دوره آموزشي بوده‌اند. در حال سوار شدن به هواپيما هستند که بيشتر دلشوره گرفتم خصوصا وقتي که باز هم حلاليت طلبيد و خداحافظي کرد.
* روز و شب، مي خوريم و مي خوابيم
 يک هفته بعد دوباره تماس گرفت و با احسان و عرفان صحبت کرد و به من گفت کارمان در دمشق تمام شده و در راه حلب هستيم، برايمان دعا کنيد. هر چند وقتي تماس مي‌گرفت. هر بار مي‌پرسيدم چه کار مي‌کني؟ من خيلي نگران هستم، تلويزيون حلب را نشان مي‌دهد که جنگ شديد است، مراقب خودت باش، خط نرو، تو بچه کوچک داري، سرت را داخل آشپزخانه‌اي انباري جايي گرم کن. جواب مي‌داد نه بابا جنگي نيست. جنگ کجا بوده. روز تا شب مي‌خوريم و مي‌خوابيم، بيکاريم و مدام مي‌گفت: چشم! چشم!
* آن محرّم را جور ديگري گذرانديم
از پسر عموي علي يک شماره گير آوردم و زنگ زدم. آن بنده خدا به من گفت نه بابا خواهر من خوردن و خوابيدن کجا بوده؟ ما خط هستيم. علي حلب و قناصه‌ چي 
( تک تيرانداز) است، خيلي هم کارش خطرناک است، فقط دعا کنيد. دلشوره بدي گرفتم، مدام برايش نذر مي‌کردم. سفره صلوات مي‌گرفتيم تا خداوند علي را به سلامتي به ما برساند. آن محرّم را جور ديگري گذرانديم.
* بي‌ قرار علي بودم
آبان ماه از راه رسيده بود و احسان مهد مي‌رفت. روز 
12 آبان، ظهر که رفتم دنبال احسان ديدم برگه اطلاعيه‌اي روي درب نصب شده که مي‌گفت شب در مسجد المهدي گلشهر وداع با پيکر مطهر 3 شهيد مدافع حرم فاطميون (محمد رضا خاوري، عصمت ‌الله کريمي، حميد حسيني) برگزار مي‌شود. حالم منقلب شد. از طرفي بي‌خبري از علي و از طرفي اولين بار بود مي‌ديدم شهيد آورده‌اند. تا آن زمان اصلا از فاطميون چيزي نمي‌دانستم. به خانه آمدم و به مادر علي گفتم که شب برويم وداع، شايد کسي را ببينيم که از علي خبر داشته باشد. تابوت‌ها را که آوردند با آن مداحي و خانواده آن سه شهيد خيلي تحت تاثير قرار گرفتم. خواهر شهيد خاوري را ديدم که عکس شهيد را در دست داشت و برادرزاده‌اش کنارش بود و فکر کردم فرزند شهيد است، دلم کباب شد و پرسيدم که شهيد مجرد است يا متاهل؟ که گفت مجرد و آن پسربچه برادرزاده شهيد است. ياد علي و احسان و عرفان افتادم. اصلا دلم نمي‌خواست جاي آنها باشم. بي‌قرار علي بودم.
* خبر شهادت
از چند روز قبل از مراسم وداع هر چه به آن شماره زنگ مي‌زدم جواب نمي‌داد تا اين که همان شب ساعت يك آن شماره خودش تماس گرفت و گفت شما تماس گرفته بوديد؟ گفتم: بله. پرسيد امرتان؟ گفتم: مي‌خواستم ببينم علي رحيمي هست، گوشي را بدهيد صحبت کنم؟ گفت: چه نسبتي با علي رحيمي داريد؟ گفتم: همسرش هستم. صداي پشت گوشي به تته پته افتاد، هم مي‌خواست بگويد، هم نمي‌خواست بگويد. صبرم تمام شد و گفتم: چه مي‌خواهيد بگوييد؟ بالاخره گفت: علي آقا چند روز پيش (16 محرم 94) شهيد شده و گلوله به سرش اصابت کرده. اصلا باورم نمي‌شد و متوجه حرف‌هايش نمي‌شدم. من و علي 3 روز پيش پنج شنبه با هم تلفني صحبت کرديم و گفت: برگه مرخصي‌اش را هم گرفته و دارد مي‌آيد و چند روز ديگر خانه پيش من و بچه‌هاست. در حالي که شنبه علي به شهادت رسيده است. گوشي از دستم افتاد و باطري و گوشي و قاب پشتش کف اتاق پخش شد. دوباره تند تند باطري گوشي را سرجايش گذاشتم و به آن شماره زنگ زدم و به حضرت زينب (س) و حضرت رقيه (س) قسم دادم که راست مي‌گويد؟ گفت سر چنين مسئله‌اي شوخي ندارد و آنجا جنگ است و ثانيه‌اي اعتبار ندارد.
* علي شهيد شده
حالم بد بود و به مادرم و برادرم زنگ زدم، آمدند کنارم. نمي‌دانستم بايد چه کار کنم؟ تا صبح گريه کردم و فردا را هم تا شب گريه کردم و از خانه بيرون نرفتم که مادرشوهرم متوجه نشود. هر بار هم خواهرشوهرهايم را مي‌فرستاد حالم را بپرسند، خودم را به خواب مي‌زدم و مادرم مي‌گفت ليلا سرش درد مي‌کند، خواب است يا دلتنگ علي است و اين قبيل بهانه‌ها. تا اين که 3 روز بعد گفتند چه خبر است. هر وقت مي‌آييم ليلا چشم‌هايش قرمز است و نه به ديدن ما مي‌آيد و نه حرفي مي‌زند که ديگر مادرم به آنها گفت علي شهيد شده.
* علي شهيد نشده
فردايش رفتيم بنياد شهيد. گفتند نه، علي رحيمي شهيد نشده و تشابه اسمي است. رفتم خانه و دوباره به آن شماره زنگ زدم و گفتم علي رحيمي که شهيد شده است چه شکلي است؟ گفت: علي رحيمي که شهيد شده حدود 37 ساله است و وسط سرش کچل است و قدش کوتاه است. خيلي خوشحال شدم که آن شهيد علي ما نبوده.
* دعا مي‌ کرديم همه چيز دروغ باشد
همان روز يکي از مسئولين گفت دو تا علي رحيمي داريم که يکي از آنها شهيد شده و ديگري مجروح است. عکس از علي و خودم و بچه‌ها و پدر مادر علي آماده کنم که مي‌خواهند ما را ببرند تهران ديدنش در حالي که آن عکس‌ها براي تکميل پرونده شهيد بوده است. مانده بوديم که علي شهيد شده يا نه، ولي آن ساعت‌هاي سخت فقط دعا مي‌کرديم همه چيز دروغ باشد، اشتباه شده باشد و علي سالم باشد.
* وسايلش را آوردند
چند نفر از همرزم‌هاي علي وسايلش را آوردند با چند عکس‌ از او در سوريه. همين که چشمم به عکس‌ها افتاد دقيقا مثل خوابم بود. علي با همان ريش بود و شب هم پيکر علي و شهيد سيد علي عالمي (ابو سجاد) را آوردند مسجد ابوالفضل گلشهر و مراسم وداع گرفتند. آن شب که نشد علي را ببينم، فردايش رفتم معراج و درب تابوت را که باز کردند و کفن را کنار زدند صورت علي مثل خوابم نوراني و آرام، با همان ريش خوابيده بود و بعد هم علي را تشييع کردند و به خاک سپردند.
* مهريه ‌ام را با شرط بخشيدم
آنجا مهريه ‌ام را به علي نبخشيدم اما روز معراج و روز خاکسپاري به او گفتم که مهريه‌ام را حلالت کردم به شرطي که آن دنيا هم مرا فراموش نکني. نبينم بيايم سرت گرم حوري‌ها باشد، مرا تحويل نگيري بگويي: ببخشيد شما؟
* همه چيز ختم به آمدن علي بود
روزگار بعد علي خوب است ولي خب مي‌گذرد ديگر. اوايل که خيلي بد بود. فکر مي‌کردم همه چيزم را از دست داده ام. 
روح من هم همراه جسم علي رفته بود زير خاک. زندگي خيلي وحشتناک بود. بچه‌ها وضعيت را برايم دو چندان سخت مي‌کردند. براي آمدن علي آن قدر لحظه شماري مي‌کردم که براي بچه‌ها چه لباسي بخرم که پدرشان مي‌آيد بچه‌ها را مرتب ببيند، خودم چه بپوشم. بي علي هيچ جا نرفتم که بيايد با هم برويم. برايش گوسفند قرباني کنيم. وليمه اين زيارت حضرت زينب (س) و نذر سلامت برگشتنش را بدهيم. مراسم چطوري بگيريم؟ تمام اين آرزوهايم ختم به آمدن علي مي‌شد. کم کم که گذشت بهتر شد. با خانواده‌هاي شهداي ديگر رفت و آمد کردم. مراسم‌ها رفتم. ديدم همسراني را که بچه‌هايي کوچکتر از بچه‌هاي من دارند شهيد داده‌اند اما همچنان زندگي مي‌کنند و از پس خيلي چيزها بر مي‌آيند.
* خدا خواسته که من بروم
احسان اوايل خيلي بهانه پدرش را مي‌گرفت و شب‌ها با قاب عکس پدرش مي‌خوابيد. تا اينکه يک روز با خواهر شوهرم رحيمه و احسان و مادرم به تشييع شهيد رفته بوديم و سر مزار علي نشستيم. يک دسته عزاداري هم آمد. ما در حال گريه کردن بوديم. احسان هم سرش را روي پاي مادرم گذاشته بود و گريه مي‌کرد اما يکباره آرام شد، بعد رو به من و عمه‌اش کرد گفت چرا گريه مي‌کنيد؟ ساکت باشيد مگر نشنيديد بابا چه گفت؟ گفتم نه نشنيديم. گفت بابا آمد تو گوشم آرام گفت احسان پسرم گريه نکن جاي من خوبه، خدا خواسته که من برم. اگه تو گريه کني من جايم بد ميشه، ناراحت ميشم. از همانجا ديگر احسان گريه نکرد. بزرگ شد، حالا کلاس دوم مي‌رود و شرايط بهتري دارد چون در مدرسه شاهد درس مي‌خواند و تقريبا همه بچه‌ها مثل هم هستند و پدرانشان آسماني‌اند. خودم هم درسم را شروع کرده‌ام. شب‌ها با احسان و عرفان سه تايي مشق مي‌نويسيم. خيلي خوب است براي هر سه تايمان. به همديگر ديکته مي‌گوييم و نقاشي مي‌کشيم. اما عرفان هنوز به زندگي عادي برنگشته و هنوز هم هر چند وقت بهانه گيري مي‌کند. سال گذشته او را به مهد بردم اما خيلي اذيت مي‌کرد. وقتي علتش را پرسيدم گفت از بچه‌هاي مهد خوشم نمي‌آيد. چرا آنها بابا دارند؟ چرا باباي آنها شهيد نشده، باباي من شهيد شده؟
* به کسي نمي‌ گويم همسر شهيد هستم!
از مردم مي‌خواهم بيشتر در مورد شهدا بخوانند و تحقيق کنند و از قضاوت‌هاي نابجا بپرهيزند. الان طوري شده که جايي مي روم، نمي‌گويم همسر شهيد هستم چون کلاً برايم دردسر مي‌شود. برعکس تا جايي که بتوانم پنهان مي‌کنم چون بعدش حوصله سوال‌هايشان در مورد پول هايي که دادند و شهيد ما شهيد نيست و به خاطر پول رفته و به شما چه ربطي داشته و اينها را، ندارم. در حالي که که بايد با افتخار بگوييم ما خانواده شهيد مدافع حرم هستيم.
*هدف نهايي ‌مان آزادسازي قدس است
 براي سوريه آرزوي پيروزي صد در صدي مي‌کنم. هر چه سريعتر که رزمنده‌هاي مان بتوانند برگردند پيش حضرت مهدي (عج) و در رکاب ايشان پرچم فاطميون را بر فراز قدس به اهتزاز در آوريم.

آدرس مطلب http://www.resalat-news.com/newspaper/page/9211/1/19799/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha