آرشیو
انتخاب نشریه


ناگفته هايي از زندگي شهيد مهدي باکري
باکري يعني سکوت و عمل بدون هياهو

اشاره:
سردار غلامعلي رشيد، از برجسته ترين فرماندهان 
سال هاي دفاع مقدس، به سال 1332 در دزفول متولد شد. او در حال حاضر، فرمانده قرارگاه مرکزي خاتم‌الانبياء (صلوات الله عليه و آله) و با حفظ سمت، معاون امور دفاعي دبيرخانه شوراي عالي امنيت ملي مي‌باشد. آنچه خواهيد خواند، روايتي است از زندگي شهيد مهدي باکري، آن گونه که سردار «رشيد» ديده و سايت نگين ايران، منتشر کرده است؛
سرداران و فرماندهان شهيد سپاه در دوران حيات نظامي خود در دهه اول انقلاب و در زمان رهبري امام (ره) به ويژه در جنگ و دفاع در برابر ارتش متجاوز صدام، تمام سعي و تلاش و مجاهدت خود را معطوف به اين امر مي‌کردند که در عمل شبيه امام و فرمانده خود باشند؛ عمل براي رضاي الهي، اهتمام به رسيدگي به افراد و بسيجيان تحت امر، مقاومت و ايستادگي و سرسختي تا مرز شهادت، مقابله در برابر حملات و فشارهاي صدام کافر که آمريکا و قدرت هاي منطقه اي و جهاني به شدت از او حمايت و پشتيباني مي کردند، اخلاق اسلامي، تواضع، داشتن انديشه و تفکر، پيشرو بودن و بسياري از خصلت هاي ديگر که در فرماندهان شهيد مي توان سراغ گرفت.
شهيد «مهدي باکري» در ميان تمام فرماندهان و سرداران شهيد سپاه، فرمانده لشکري بود که سعي وافر داشت با تأسي به امام (ره)، اخلاص در عمل را به حد اعلا رعايت کند. اينجانب تمام فرماندهان شهيد را درک کرده‌ام و روزها و ماه‌ها شاهد تلاش و سختکوشي و مجاهدت 
شبانه و روزانه آنها در جنگ بوده‌ام. مسئوليت هايي داشته‌ام که حسب ظاهر و متناسب با روابط و مناسبات دنيايي
مي بايست قبل از عمليات، به هنگام شناسايي و طرح ريزي و برآوردها، حين عمليات در زير سخت ترين فشارها و آتش دشمن، و بعد از عمليات به منظور تدارک عمليات بعدي و نيز در ايام پدافندي، دستوراتي به آنان صادر مي‌کردم. حال يا به صورت شفاهي در جلسه، يا کتبي و مستقلا از سوي خودم به عنوان فرمانده قرارگاه، يا با واسطه فرمانده کل سپاه برادر محسن. بنابراين، همواره نظاره‌گر رفتار و عمل و انديشه و تأملات آنها در برابر مسائل بوده‌ و در اوج عمليات با آنان تماس داشته‌ام. گاه با هم بگو و مگو و داد و فرياد کرده‌ايم و خلاصه همواره سختي هاي زيادي را که فرمانده لشکرها تحمل مي‌کردند، شاهد بوده‌ام.
با اين مقدمه مي خواهم «مهدي» و برخي از فرماندهان شهيد را از حيث برجسته ترين خصوصيت و 
ويژگي ‌هايشان، از نگاه خودم معرفي و بيان کنم. ممکن است ديگر برادران و فرماندهاني که در قيد حيات هستند، «مهدي» و فرماندهان شهيد را با کلمات و ويژگي‌هاي ديگري بيان کنند، ولي من آنها را آن ‌طور که فهميده‌ام و درک کرده‌ام، بيان مي کنم؛
- «مهدي باکري» يعني سکوت و عمل بدون هياهو
- «مهدي باکري» يعني تفکر و انديشه
- «مهدي باکري» يعني اخلاص و تجسم صادقانه و خالصانه عمل
- «مهدي باکري» يعني در برابر دشمن، ايستادگي و مقاومت کردن تا شهادت
- «مهدي باکري» يعني اهل اعتراض و شکايت نبودن و از کمبودها و مشکلات گلايه نکردن
- «مهدي باکري» يعني نقطه ثبات دل
- «مهدي باکري» يعني عارف مجاهد و مجاهد عارف
- «حسين خرازي» يعني زيرکي و سرسختي
- «حسين خرازي» يعني خداي تاکتيک و نقطه اثبات يا رد طرح ها از زاويه مسائل تاکتيکي
- «حسين خرازي» يعني اطمينان و طمأنينه و اعتماد به نفس داشتن در برابر دشمن و اميد و اعتماد دادن به همه رزمندگان و فرماندهان تحت امر خود
- «همت» يعني اعتراض و راضي نبودن به وضع موجود
- «همت» يعني جنب و جوش و عمل و فرياد عليه دشمن و نقد دوستان
- «همت» يعني تلاش و انديشه فراتر از لشکر و طرح نو درانداختن
- «مهدي زين الدين» يعني شناسايي دقيق دشمن و سرعت عمل در اقدام عليه او
- «مهدي زين الدين» يعني تلاش براي فهم عميق و همه جانبه از موضوعات
- «احمد کاظمي» يعني ابتکار و خلاقيت و برجستگي در تاکتيک و استراتژي
- «احمد کاظمي» يعني خيز برداشتن براي اقدامات بزرگ و زيبا و منزه
- «احمد کاظمي» يعني ذخيره تجارب همه فرماندهان شهيد
- «احمد متوسليان» يعني صلابت و شکوه فرماندهي
- «احمد متوسليان» يعني اراده و مطالبه قاطعانه دستورات از رده پايين
- «احمد متوسليان» يعني با همه خطرات پاي به ميدان نهادن و اثبات فرمانبري
- «احمد متوسليان» يعني زدودن رعب و هراس از دل ها 
و آموزش درس‌هاي عملي جنگ به همه
البته ويژگي‌هايي هم هست که در همه فرماندهان شهيد (از جمله «حسن باقري»، «بروجردي»، «احمد کاظمي»، «حسين خرازي»، «مهدي باکري»، «مهدي زين الدين»، «احمد متوسليان»، «همت») مي‌توان سراغ گرفت نظير سعه صدر، ايجاد تعادل و ثبات، جمع کردن پراکندگي ها 
و سامان دادن به اوضاع، رفع التهاب ها و دلهره ها و هراس ها به هنگام هجوم هاي سنگين دشمن و در شرايطي که ساختارها و نهادها فرو مي پاشند، سکانداري کشتي جنگ در درياي پرتلاطم حملات دشمن و حفظ کشور از آسيب.
اين فرماندهان آيينه حوادث و دشواري ها و فرود و فراز جنگ بودند. همه آن‌ها - به ويژه «مهدي باکري» - روح بزرگي داشتند و اراده‌اي آهنين که با تأسي به حماسه سراي بزرگ قرن - «امام خميني» - از پشت بي‌سيم و با صداي رسا جان هاي پناه جسته به درگاه احديت را از عالم خاکي برمي کندند و به لقاي حق مي رساندند.
«مهدي» بيشتر روزگارش خاموش بود و اگر مي‌گفت، بر گويندگان غلبه مي‌نمود و تشنگي پرسندگان را فرو مي‌نشاند؛ «کان کاد  اکثر دهره صامتة فان قال بذالقائلين و نقع عليل السائلين» (حضرت علي عليه السلام)
«مهدي» ناتوان و افتاده به نظر مي رسيد و او را ناتوان 
مي پنداشتند و هر گاه زمان کوشش پيش مي آمد چون شير خشمگين و مار پر زهر بيابان بود؛ «کان ضعيفا مستضعفا فان جاء الجد فهو ليث نماد و صل واد» (حضرت علي عليه السلام)
«مهدي» از دردي شکايت نمي کرد مگر وقتي که بهبودي مي يافت؛ «کان لا يشکر وجعا الآعند بئه»
شهادت مي دهم که «مهدي» آنچه مي گفت به جا 
مي آورد و آنچه نمي کرد، نمي گفت؛ «کان يعفل ما يقول ولا يقول ما لا يفعل» (حضرت على عليه السلام)
«مهدي» در «عمليات بدر» قول داده و متعهد شده بود که در مقام سردار سرداران و اولين و آخرين لشکر از لشکريان امام خميني (ره) از رودخانه «دجله» عبور کند، و عبور کرد، چون گفته و قول داده بود. و همچون «طارق بن زياد»، در جنگ با لشکريان صدام در غرب رودخانه دجله آن اقدام را کرد که اعجاب لشکريان صدام را برانگيخت، چندان که فرماندهان دشمن اعتراف کردند که ايراني ها شجاعانه از «هور» و «دجله» گذشتند و با ما در غرب «دجله» جنگ کردند.
من قبل از آنکه «مهدي» را ببينم، تعريفش را از برادرم «غلام کياني» شنيده بودم. او در ايام نزديک به پيروزي انقلاب اسلامي از شخصي به نام «مهدي باکري» ياد مي‌کرد و مي‌گفت در دانشگاه تبريز که بوديم، هرگاه از تسلط و جاهليت دوره طاغوت و حاکمان جبار و جوّ پليسي و امنيتي ساواک دلمان مي گرفت، به ديدار «مهدي» مي‌رفتيم. آرامش و صفا و طمأنينه «مهدي»، نگاه و سکوت او و حرف زدن عارفانه اش به ما آرامش مي داد. بعد از انقلاب مايل بودم «مهدي» را ببينم. خرداد 59 که برادرم «غلام کياني» - فرماندار شهرستان دزفول - به درخواست «مهدي» و «حميد» تقاضاي اعزام نيروي کمکي براي مقابله با ضد انقلاب در اروميه نمود، 100 پاسدار دزفولي را در دو دستگاه اتوبوس اعزام کردم و خودم را به اروميه رساندم. وقتي که رسيدم، به دستور «حميد» و «مهدي»، ما را در ساختماني مشرف به شهر، بر بلندي يک تپه مستقر کردند و دروازه جنوبي شهر را براي پاسداري به ما محول کردند. دستور دادم بچه‌ها موي سرشان را بتراشند و آماده شوند که تا پاي شهادت با ضد انقلاب مبارزه کنند. «حميد» معاون استانداري آمد نزد ما و دو سه ساعت اوضاع و احوال شمال غرب را تجزيه و تحليل کرد. بنابر اين، او را ديدم ولي موفق نشدم «مهدي» را زيارت کنم.
براي اولين بار «مهدي» را در بهمن ماه 59‌، در کنار رودخانه بهمن‌شير ديدم. با لنج از راه ماهشهر و خور موسي به چويبده رفته بودم و از آن‌جا به ايستگاه 7 آبادان، تا از جبهه آبادان بازديد کنم. بعد از ديدار با برادر «اسدي» و «قرباني»، از برادران مسئول قبضه هاي خمپاره 120 ميلي متري در ساحل جنوبي رودخانه بهمن‌شير بازديد کردم. آنجا «مهدي» را ديدم. «حميد» هم بود. 
پوتين هاي لاستيکي به پا داشتند و زمين نرم بود. خمپاره‌ها را با زحمت مهار کرده بودند. پشتيباني آتش از محور ايستگاه 7 برعهده آن‌ها بود. بعدها «مهدي» را به خوبي در عمليات فتح المبين درک کردم. «احمد کاظمي» او را به جانشيني تيپ 8 نجف اشرف دعوت کرده بود و «مهدي» نيز برادران و دوستان قديمي‌اش را از خطه آذربايجان؛ «تجلايي»، «طريقت»، «حميد» و... «مهدي» مسئول محور تنگه دليجان در کوه ميشداغ شد تا دشمن را شب عمليات دور بزند، و چقدر ماهرانه اين کار را کرد! شبانه دو گردان نيرو را 20 کيلومتر در حاشيه غربي کوه ميشداغ بين کوه ها و رمل ها به حرکت در آورده و هدايت کرده بود تا شب هنگام دشمن را از عقب، در تنگه رقابيه به محاصره درآورد. وي با اين تاکتيک، تيپ 91 پياده را با تمام نفرات محاصره کرد و اکثر افراد تيپ را به اسارت در آورد. فرمانده تيپ 91، سرهنگ «نزار» را نيز اسير کرد. سرهنگ «نزار» هميشه مي‌گفت: «احمد و «مهدي» با هلي کوپتر پشت يگان من نيرو پياده کردند!
در عمليات بيت المقدس، جانشين تيپ 8 نجف اشرف بود و در تمام مراحل اين عمليات پا به پاي «احمد»، دشمن را در هم کوبيد. در مرحله نهايي عمليات بيت المقدس، از قرارگاه مشترک فتح - که مسئوليت آن را سپاه برعهده من گذاشته بود - فقط دو يگان سپاهي، تيپ 14 امام حسين (ع) و تيپ 8 نجف اشرف توان ادامه عمليات داشتند و ساير يگان هاي تحت امر قرارگاه فتح، توان خود را از دست داده بودند. «مهدي» به همراه «حسين» و در کنار «احمد» با رزمندگانشان وارد خرمشهر شدند. آنها فاتحان واقعي خرمشهر بودند.
بعد از فتح خرمشهر، آقامحسن، «مهدي» را به سمتِ فرماندهي لشکر 31 عاشورا منصوب کرد. وي در عمليات هاي 
بزرگ بعدي همچون خيبر و بدر در سال 62 و 63 همچنان فرمانده لشکر 31 عاشورا بود و فرماندهان بعد از او در رأس لشکر 31 عاشورا کوشيدند تا درخشان ترين عمليات هاي جنگي خود را با تأسي به الگوي فرماندهي «مهدي» اجرا کنند.
در دفترچه خاطراتم در تاريخ ششم اسفند ماه 1362 اين طور نوشته ام: «بعد از ظهر ساعت 4 [منظور ساعت 16] به جزيره مجنون جنوبي رفتم و به شهرکي که در واقع چند کانکس بود براي کارکنان نفتي که در وسط جزيره جنوبي بود، رسيدم. غلامپور را ديدم و حاج آقا بشردوست و حسن دانايي را. سراغ احمد کاظمي را گرفتم و مهدي باکري را. احمد آمد. ديدم انگشت وسط دست راستش را از دست داده است. همان جا شنيدم حميد باکري - برادر مهدي باکري و جانشين لشکر31 عاشورا - شهيد شده است. نزديک پل ارتباطي جزيره جنوبي به نام شحيطاط، عزيز جعفري آمد. مهدي باکري هم آمد. هواپيماها به شدت بمباران مي کردند. بچه ها را جمع کردم و از شهرک - که هدف بود - به طرف ضلع شرقي جزيره مجنون جنوبي رفتيم. آنجا يک ساعتي در باره تأمين کامل جزاير و کمک به باز کردن جاده طلاييه از جزاير صحبت کرديم. احمد کاظمي دراز کشيده بود، به دليل ضعف دنبال نمک مي گشت که به انگشت بريده بزند تا عفونت نکند. مهدي باکري گرسنه بود و دنبال چيزي مي گشت براي خوردن و بعد از مدتي سيب زميني پخته در کتري عراقي ها پيدا کرد. در جزيره مجنون هر چه اصرار کردم به مهدي که کاري کند تا جسد حميد را به عقب بياوريم، قبول نکرد. احمد هم گفت، ماهمه اصرار کرديم ولي مهدي مي گفت: من برادر حميد هستم. حميد هم مثل ساير بچه هاي شهيد است، بايد فرصتي فراهم آيد تا همه بچه هاي شهيد را به عقب بياوريم. همه انتظار دارند از من که فرمانده لشکرم فرقي قائل نشوم. البته آوردن جسد حميد به عقب تلفات داشت و به اين آساني ها هم نبود.»
 در 18 اسفند ماه 62 نوشته ام: «هيچ وقت در طول اين سي سال عمرم اين گونه با مفاهيم دنيا و آخرت و مرگ و شهادت و ترس رو به رو نبوده ام. خداوند بالاخره مرا در جزيره امتحان کرد و من خود را تا اندازه اي شناختم. خدايا شکرت. خدايا رحم کن. من در برابر رزمندگاني همچون حميد و مهدي و بسيجي هاي دلير و شجاعي که آن قدر مي جنگند تا دشمن از روي جسدشان عبور کند، خجل و شرمنده ام و در برابر عظمت آنها سر، خم مي کنم.»
در تاريخ ششم اسفند به دستور آقامحسن و آقاي هاشمي رفتم جزيره مجنون. بعد از ساماندهي کارهاي با برادران، در روزهاي هشتم و نهم اسفند ماه قرارگاه کوچکي در ضلع شرقي جزيره مجنون شمالي ايجاد کردم. معلوم بود که دشمن قصد پاتک هاي سنگيني دارد و در روزهاي آينده حمله سنگين او شروع خواهد شد. روز دهم اسفند از جزيره مجنون آمدم به قرارگاه نصرت و گزارش جزيره را به آقا محسن دادم. روز يازدهم مجددا به جزيره برگشتم. روز دوازدهم اسفند مجددا به قرارگاه نصرت آمدم. آقا محسن مرا فرستاد کمک آقا رحيم در طلاييه و به همراه علي اصغر کاظمي رفتيم نزد آقا رحيم و روز بعد برگشتيم به قرارگاه نصرت. روز سيزدهم فرماندهان را صدا زدم ولي آخر شب بود و در قرارگاه خوابيده بودند. روز چهاردهم اسفند ماه در دفترچه ام نوشته ام: «صبح، بچه ها بعد از نماز کم کم جمع شدند. ده نفر از فرماندهان آمده بودند و تعدادي هم غايب بودند. برادر محسن، جلسه را به اينجانب محول کرد. بچه ها را جمع کردم و ربع ساعتي در خصوص عظمت عمليات خيبر و تلاش مجدد براي رسيدن به دجله صحبت کردم. در بين برادران، مهدي باکري لب به سخن گشود و با خلوص و صداقت بي نظيرش گفت: ماخجالت مي کشيم که شهيد نشديم و الان اينجا نشسته ايم. اگر با يگان هايي که رفته بودند به شرق دجله، قاطعانه رفتار مي شد و راه برگشت و عقب نشيني را بر روي بچه ها 
مي بستند و مي جنگيدند، اين طور نمي شد...»
روز پانزدهم به همراه باقري سوار قايق شديم و رفتيم به جزيره مجنون و ساعت 9 شب مستقر شديم. روزهاي شانزدهم و هفدهم و هيجدهم دشمن با حداکثر توان [يعني آتش انبوه توپخانه و بمباران هوايي يگان هاي مکانيزه و زرهي و پياده قصد داشت جزيره مجنون جنوبي را از ما پس بگيرد. در دفترچه ام نوشته ام: «از صبح ساعت 5/5 آتش انبوه و بي امان و غرش توپخانه هاي دشمن شروع شد و مگر قطع مي شود؟ خداوندا! رحم کن به بچه هاي مظلوم ما.»
هواپيماها مرتبا در آسمان پيدا مي شدند و بمباران 
مي کردند. عذاب آور بود. دشمن به شدت حمله مي کرد. کلمه «شَيَّبَتْني» را چندين بار زير صفحات يادداشت هايم نوشته ام. در روز هفدهم نوشته ام: «امان از اين آتش توپخانه، گويي که هزاران دهل زن بر دهل مي کوبند. برادر مهدي باکري و احمد کاظمي مثل فرماندهان گردان در خط مقدم، در کنار و پاي نيروهاي شان ايستاده اند. عراقي ها نيز در داخل زره و نفربر و با انبوه آتش، در مقابل نيروهاي بسيجي به رزم ذلت بار خودشان - که از سوي همه دنيا حمايت مي شوند - ادامه مي دهند. واي از اين همه نابرابري! خداوندا! تو را به عزتت رحم کن.»
تا ساعت 10 روز هيجدهم اسفند ماه اين فشار دشمن ادامه داشت. ولي بچه ها مردانه ايستادند. اين نيروها را مهدي باکري ها و احمد کاظمي ها و مهدي زين الدين ها و همت ها 
و رستگارها فرماندهي مي کردند. روز هيجدهم وقتي آتش دشمن کم شد و معلوم شد که مأيوس شده است، در بي سيم فرياد زدم که جزاير از آن ماست و دشمن کم آورده است. اين را به مهدي و احمد و... هم گفتم. بعد از ظهر روز هجدهم آمدم به قرارگاه نصرت به همراه آقاي باقري و آقاي دانايي. جزاير تثبيت شده بود.»
روزهاي نوزدهم و بيستم و بيست و يکم اسفند، دشمن فشارهايي وارد کرد که «حاج همت» و «زجاجي» در جزيره مجنون به شهادت رسيدند. در عمليات بدر، نقش «مهدي» و لشکرش آنگاه معلوم شد که سخت ترين و دشوارترين مانور صحنه نبردِ عمليات بزرگ بدر را به او سپردند و او مي بايست به عنوان اولين لشکر سپاه پاسداران انقلاب اسلامي و لشکر امام خميني (ره)، بعد از عبور از هورالهويزه و پياده شدن از قايق و عبور از خشکي هاي شرق دجله، از رودخانه دجله عبور مي کرد. در چنين لحظاتي او فقط به سکوت عميقي فرو مي رفت و بيشتر گوش مي داد. چندين بار تلاش کردم تا از حاق ذهن «مهدي باکري» و مکنونات قلبي او درباره اين مأموريت دشوار با خبر شوم  ولي موفق نشدم. حتي يک بار او را تنها به کناري کشيدم و با او حرف زدم ولي جز سکوت چيزي دريافت نکردم. گرچه سکوت «مهدي»، دنيايي حرف بود. در چهره اش 
مي خواندم که تصميم بزرگ دوران حيات خود را گرفته است و مي خواهد از اين آزمون دشوار و سخت خداوندسربلند بيرون آيد. «مهدي» در عمليات بزرگ بدر با جان و صدق نيت و اخلاص و معامله با رب الارباب؛ صداقت و اخلاص خود را در عمل اثبات کرد و لشکر را از دجله عبور داد و با دشمن - که با بهت و حيرت و ناباوري نظاره گر رزمندگان لشکر 31 عاشورا بود - جنگ کرد و سرانجام به فيض عظيم شهادت نائل آمد. عجيب است «مهدي باکري» به حرفي که در صبح روز 14 اسفند ماه 1362 در عمليات خيبر زده بود، سال بعد خودش عمل کرد و نه تنها از شرق دجله برنگشت، بلکه از دجله نيز عبور کرد و چنان ايستادگي نشان داد تا به شهادت رسيد.
حقا «مهدي باکري» که مصداق فرمايش حضرت اميرالمؤمنين علي عليه السلام بود که فرمود: «کان يفعل ما يقول و لا يقول ما لا يفعل" (آنچه مي گفت به جا مي آورد و آنچه نمي کرد، نمي گفت).

آدرس مطلب http://www.resalat-news.com/newspaper/page/9204/1/19098/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha