آرشیو
انتخاب نشریه


همسر شهيد روح اله صحرايي:
همسرم با ذكر يا رسول الله (ص) عروج كرد

اشاره:
«قصه مدافعين حرم تمام ناشدني است. حريم 
اهل بيت عليهم السلام قرن‌هاست که فدايي دارد حتي اگر تنها حرمي از آن بزرگواران باشد. اصلاً حرم، ناموس ما شيعه‌هاست. آيا در زمان حيات شهيد خود به اين نکته توجه داشتيد که آنها از اولياء الهي به شمار مي‌روند؟ شهيدي که در سوريه، عراق و در هر مکان و زماني، شهيد شده باشد همانند اين است که جلوي در حرم امام حسين عليه السلام شهيد شده است؛ چراکه اگر اين شهيدان نبودند، اثري از حرم اهل بيت عليهم السلام نبود.» اين سخنان، نقل قولي است از فرمايشات رهبري معظم انقلاب است در جمع خانواده‌هاي شهداي مدافع حرم که به تنهايي گوياي منزلتي است که مي‌توان براي اين شهدا تصور کرد. همسر شهيد صحرايي گذري کوتاه از زندگي مشترکش با شهيد را براي خبرنگار مشرق نيوز بيان کرده‌ است که ماحصل آن را مي خوانيد؛
شهيد روح الله صحرايي در تاريخ ۶۲/۱۰/۲۴ در روستاي پلک سفلي از توابع شهرستان آمل متولد شد. دو تا برادر بودند که روح الله فرزند دوم خانواده بود. در دوران کودکي پر جنب و جوش بود و در نبود پدر که در جبهه‌هاي جنگ تحميلي بودند، در خانه پدربزرگ زندگي مي کرد.
دوران ابتدايي را در مدرسه دوازده فروردين و دوران راهنمايي را در مدرسه شهيد بزرگي، سپري کرد و از اول راهنمايي شروع به نماز و روزه کرد و دوره متوسطه را در دبيرستان لساني گذراند و از همان زمان فعاليت خود را در مهديه آمل شروع کرد و با علاقه در مراسمات مذهبي شرکت مي‌کرد.
بعد از گرفتن ديپلم تجربي، با اينکه به خاطر جانبازي پدر از رفتن به سربازي معاف بود ولي با علاقه به سربازي رفت و در ارتش خدمت کرد، چون اعتقاد داشت که با تحمل سختي‌ها بايد مرد شد.
بعد از پايان سربازي به دنبال کار در چند جا مشغول شد، اما هيچ کدام از اين موقعيت‌ها نتوانست رضايتمندي ايشان را برآورده کند و دلش جاي ديگري بود، هفته‌اي دو بار به سپاه آمل مي رفت و مي‌پرسيد: سپاه نيرو نمي گيرد؟ تا بالاخره پي گيري‌هايشان جواب داد و نام نويسي کرد و با سماجت و علاقه زياد، چند ماهي طول کشيد تا در سال ۸۶ وارد سپاه شد.
ايشان همزمان با شروع خدمت در سپاه به تحصيل خود ادامه داد و فوق ديپلم تربيت بدني را از دانشگاه شمال و ليسانس حقوق را از دانشگاه فرهنگ و هنر آمل دريافت کرد. بعد از يک سال و نيم دوندگي براي پيدا کردن همسر مورد علاقه اش، بالاخره به آرزويش رسيد و با دختري محجبه با خانواده‌اي متدين و فرهنگي، با معرفي يکي از همکاران در تاريخ ۸۹/۴/۳۱ مصادف با سالروز ولادت حضرت علي اکبر عليه السلام، عقد کرد و تقريبا نه ماه بعد عروسي گرفت و حاصل اين پيوند آسماني، دو پسر دسته گل بود که محمد رسول در تاريخ ۹۱/۴/۱۴ مصادف با نيمه شعبان به دنيا آمد و محمد جواد در تاريخ ۹۵/۳/۷ در حالي که شش ماه از شهادت بابا مي‌گذشت، به دنيا آمد، در حالي که بابا در تاريخ ۹۴/۹/۱۶ آسماني شد و با ذکر يا رسول الله (ص) دعوت حق را لبيک گفت و اسمش را با لقب مدافع حرم حضرت زينب سلام الله عليها تا ابد جاودانه کرد.
همسر شهيد روزهاي شيرين زندگي با روح الله را روايت مي‌کند: من از دوران راهنمايي، بعد از نمازهايم که دعا مي کردم، از خدا مي خواستم يک همسري قسمت من کند که به کمک هم بتوانيم هر چه بيشتر به خدا نزديک شويم و با هم بتوانيم به کمال برسيم، وقتي گفتند خواستگارت پاسدار است، تا حدودي خيالم راحت شد، چون مي دانستم هر کسي لياقت ندارد وارد سپاه شود و بعد از صحبت هايش در جلسه خواستگاري گفتم: اين پسر هماني است که هميشه از خدا مي خواستم.
در خواستگاري از شغلش گفت و از سختي هايي که ممکن است به جهت شغلش داشته باشيم، و مهمترين چيزي که گفت اين بود که دوست دارم همسر آينده من راضي و راز دار باشد، اگر گاهي نان شب نداشتيم بخوريم، کسي نبايد بفهمد و اگر برايمان مائده آسماني از آسمان آمد هم کسي نبايد بداند و بايد به آن چيزهايي که داريم راضي باشيم و هميشه شکر گزار. بعد از صحبت هايش 
فهميدم که معرفتش خيلي بيشتر از آن چيزي هست که هميشه از خدا مي خواستم. مهريه ام ۱۱۴ سکه و يک جلد قرآن کريم بود.
پنج سال و نيم با هم زندگي کرديم، ولي از اول عقدمان ايشان در ماموريت بود و به اين ماموريت رفتن ها و سختي ها عشق مي‌ورزيد، در دوران نامزدي‌مان يک سال مرز زاهدان بود، بعد از عروسي دو سال مرز کرمانشاه و ۶ ماه پيرانشهر بود و يک ماه سوريه، که به شهادت ختم شد.
روح الله خوش اخلاق و شوخ طبع بود، دائم الوضو و دائم الذکر بود، شبها قبل از خواب سوره واقعه مي‌خواند و صبح ها دعاي عهد ايشان ترک نمي شد، به نماز اول وقت و جماعت و به نماز جمعه اهميت زيادي مي‌داد، عاشق و مطيع امر رهبري بودند.
روح الله مخلص بود، دوست داشت کارهايش طوري باشد که فقط خدا از او راضي باشد و نظر عرف جامعه برايش مهم نبود.  
يکي از چيزهايي که خيلي بدش مي‌آمد غيبت کردن بود، روي چشم و هم چشمي و سنت هاي غلط، حساس بود، اگر مهماني مي رفتيم که چند نوع غذا داشت، ناراحت 
مي شد و مي‌گفت: با يک نوع غذا هم سير مي‌شديم. وقتي چيزي مي‌خريد توجه مي‌کرد که فروشنده فرد مومن و حلال خور باشد، از فروشنده بي‌حجاب خريد نمي‌کرد، هر چند ارزانتر هم مي فروخت، در مورد خمس خيلي دقت داشت، تاريخ خمسي مشخص داشت و حسابي باز کرده بود و پولهايي را که خمس به آنها تعلق نمي‌گرفت به آن حساب واريز مي‌کرد، در تاريخ خمسي به انبار
مي رفت و خمس برنج و مايحتاج ساليانه اي را که اضافه کرده بود حساب مي کرد. وقتي به کسي قرض مي داد سعي 
مي کرد کسي متوجه نشود، حتي من.
زندگينامه شهدا را مي خواند و دوست داشت خودش و زندگي اش را شبيه شهدا کند، هر وقت شهيدي 
مي آوردند، دوست داشت باهم و همراه محمد رسول در مراسمات شرکت کنيم، و به شوخي مي گفت: دفعه بعدي، ديگه نوبت من است که بروم. با اينکه زياد در کنار هم نبوديم ولي زندگي مان پر از خاطره‌هاي شيرين بود، به مسافرت اهميت زيادي مي‌داد و سالي دو بار به پابوسي امام رضا (ع) مي رفتيم و شايد اولين باري که دو تايي،۲ ماه بعد از عقدمان به مشهد رفتيم، جزء شيرين ترين خاطرات زندگي ام باشد.
به همه ائمه عليهم السلام ارادت داشت. مانند اکثر شهدا به حضرت زهرا سلام الله عليها ارادت خاصي داشت. به حضرت رسول (ص) هم ارادت زيادي داشت و به خاطر همين اسم محمد رسول را براي پسرمان گذاشت و به نقل از دوستانش؛ در لحظه جان دادن، يا رسول الله (ص) گفت و عروج کرد.
عاشق و مطيع محض رهبري بود. در وصيتنامه اش سفارش کرده است که دست از ولايت فقيه برنداريد. مي گفت: هر وقت آقا اشاره اي بکنند براي جهاد، حتي منتظر اجازه شما نمي نشينم و مي روم.  اگر همه مردم يک طرف رفتند و آقا يک طرف، به سمتي برو که حضرت آقا رفته است. يک بار وسط سخنراني آقا که از تلويزيون پخش مي شد، حضرت آقا سرفه اي کردند و آقا روح الله به زبان محلي خودمان گفت: جان ته کلشه دا. يعني جان، فداي سرفه ات شوم.
وقتي مي خواست وارد سپاه شود ۹ ماه طول کشيد. وزنش نسبت به وزن ايده آل سپاه کم بود و ايشان چند وقتي شروع به خوردن زياد غذا کرد، ولي باز وزنش آن قدر بالا نرفت و در روزي که بايد براي تست وزن مي رفت، چاره اي انديشيد!
پوتين هاي سنگين دوران سربازي ارتش را پوشيد و چند ميله آهني بيست سانتي را زير جوراب به پاها بست و لباس زياد پوشيد و توي جيب هايش سکه هاي ۲۵ و ۵۰ توماني را جاسازي کرد، تا وزنش را به وزن ايده آل سپاه برساند و بالاخره با زحمت زياد در سپاه قبول شد.
روح الله هر کاري که مي خواست انجام بدهد با پدرش مشورت مي کرد، موقع تولد محمد رسول، پدر شوهرم گفت: اسم بچه را محمد جواد بگذاريد و روح الله هم که اسم محمد رسول را از قبل براي محمد رسول انتخاب کرده بود و به حضرت رسول (ص) هم خيلي ارادت داشت. به شوخي به پدرش گفت: بابا، اسم پسر دومم را شما انتخاب کنيد و همين طور هم شد و محمد جواد که شش ماه بعد از شهادت بابايش به دنيا آمد، پدر شوهرم اسمش را محمد جواد گذاشتند.
اما روزهاي آخر؛ چند روزي بود که از ماموريت پيرانشهر آمده بود و با اينکه در مرخصي بود و جزء گروه اول اعزامي براي رفتن به سوريه نبود، اما با علاقه و سماجت زياد اسمش را جزء گروه اول اعزامي قرار داد، تا زودتر به سوريه برود.
چند هفته قبل از رفتن به سوريه يک روز با خوشحالي به خانه آمد و گفت: خانم، خبر خوش دارم، حدس بزن چي شده؟ گفتم: اسم مان در قرعه کشي تعاوني که داشتيم افتاده؟ گفت: نه مهم تره؛ گفتم: ‌مي خواهي ماشين بخري؟ گفت: نه بابا؛ پاسپورتم آمده، و با ذوق و شوق زياد، بسته را باز کرد و پاسپورت را آورد بيرون. پاسپورت را چند روزي روي اوپن آشپزخانه گذاشته بود و مي گفت: اينجا جلوي چشمات باشه تا دلت محکم شود که بايد بروم.
شب قبل از رفتن شروع کرد به وصيت کردن، که خمس مالم داده شده، اگر نبودم بچه‌ها را خوب تربيت مي کني تا ان شاء الله بايد سرباز امام زمان (عج) شوند و اگر تا حالا در حقم کوتاهي کردند من ببخشم شان. از گوشه چشم هايم بي اختيار اشک جاري شد.
وقتي اشکهايم را ديد گفت: حاضرم هر چي که در اين دنيا دارم به شما بدهم، حتي ثواب جهادم مال تو باشد. فقط دوست دارم با رضايت کامل مرا بفرستي که بروم. و بعد، از دلايل رفتنش گفت که پيامبر (ص) فرموده هر کسي صداي مسلماني را بشنود که کمک مي خواهد و کمکش نکند مسلمان نيست و اينکه اکثر کساني که مظلومانه در سوريه کشته مي شوند شيعه هستند و از جنايت هايي که داعش در سوريه انجام مي داد برايم گفت. و گفت اگر داعش دستش به حرم حضرت زينب (س) و حضرت رقيه (س) برسد مطمئن باش که به آنها جسارت مي کنند. و وظيفه خودش مي دانست که نگذارد اين اتفاق بيفتد. مي گفت: اگر خدايي نکرده اين اتفاق بيفتد فرداي قيامت پيش حضرت زهرا (س) جوابي نداريم که بدهيم. اگر يکي بگويد شوهر من نرود و يکي ديگر بگويد فرزند من نرود، پس چه کسي بايد دفاع کند؟ امام زمان (عج) سرباز مي خواهد و سرباز واقعي آقا در سختي‌ها مشخص مي‌شود. و من گفتم: من کاره‌اي نيستم که بخواهم به شما اجازه بدهم يا ندهم. من راضي ام، ان شاء الله که خدا از ما راضي باشد.
آخرين ديدار؛ مثل هميشه که به ماموريت مي رفت، اين بار هم چند باري از زير قرآن رد شد و اولين بار و آخرين باري شد که به ماموريت مي رفت و با هم از خانه خارج شديم و من و محمد رسول وسط راه از تاکسي پياده شديم تا برويم خانه پدرم و چشماني که با دلهره تاکسي را تا از تيررس نگاهم خارج شود، تعقيب مي کرد و انگار دلم را با خودش مي برد و بغضي که در گلو نشست.
آخرين صحبت تلفني مان شب قبل از شهادت بود که اين اواخر هر وقت زنگ مي زد، آخر صحبتهايمان 
مي گفت: خانم، محکم و قوي هستي؟ و من هم که 
نمي خواستم با حرفهايم خللي در اراده محکمش در جهاد ايجاد کنم مي گفتم: آره عزيزم، مطمئن باش.
بدترين خبري که هر کسي ممکن است بشنود، خبر از دست دادن عزيزي است که همه چيز آدم است، انگار دنيا روي سرم خراب شد و از آن زمان، بي ارزش بودن اين دنيا را با تمام وجودم درک کردم.

آدرس مطلب http://www.resalat-news.com/newspaper/page/9192/1/17377/0
ارسال دیدگاه
  • ضمن تشکر از بیان دیدگاه خود به اطلاع شما رسانده می شود که دیدگاه شما پس از تایید نویسنده این مطلب منتشر خواهد شد.
  • دیدگاه ها ویرایش نمی شوند.
  • از ایمیل شما فقط جهت تشخیص هویت استفاده خواهد شد.
  • دیدگاه های تبلیغاتی ، اسپم و مغایر عرف تایید نمی شوند.
captcha