امروز: پنجشنبه 18 شهريور 1389
*** روزنامه رسالت ***
| صفحه اصلی (شماره آخر) - ويژه نامه - سرویس RSS - درباره ما - تماس با ما - پیوندها - آرشيو قديمي
آرشیو تاریخی
روز:
ماه:
سال:
جستجو
مشروح خبر
نامه اي منتشر نشده از مرحوم آذر يزدي در پاسخ به يک دانش آموز
زندگي ندارم ولي زنده ام!
1388/05/29
  بزرگنمایی:

 نامه:
جناب آقاي آذر يزدي
امروز آلبوم عکس  هاي خود را نگاه مي  کردم، عکس تو را در ميان بچه هاي خوب يزدي ديدم. به ياد 5 سال پيش که 4 ساله بودم افتادم. روزي که بچه هاي خوب براي پدر خوب شان جشن تولد گرفته بودند و من در کنارت نشسته بودم و به کيک بزرگي که به صورت کتاب درست شده بود نگاه مي کردم. هر لحظه منتظر بودم تا وقت خوردن کيک برسد. آن روز بچه ها خيلي خوشحال و خندان بودند و توهم سعي مي  کردي خوشحال باشي اما من گريه  ات را مي  ديدم. درست همان موقعي که خواستي مرا که در کنارت نشسته  ام ببوسي، اشک چشم  هايت گونه  هايم را خيس کرد. پارسال هم بزرگترها برايت بزرگداشت گرفته بودند. بازهم در مراسم گريه کردي و من معني گريه هايت را هنوز نفهميدم. اين را هم مي دانم اولين روزي که به مدرسه رفتي در سنين پيري بود که تو را به مدرسه بردند تا براي بچه ها سخنراني کني اما بغض امانت نداد و آنجا هم گريه کردي. شايد گريه  هايت براي اين است که هميشه از مدرسه و کلاس درس محروم بوده  اي و در کودکي آرزوي داشتن حتي يک کتاب در دلت مانده است. راستي کتابي را که چند سال پيش به خانه ما آوردي و به من هديه دادي در کنار اسباب   بازي هايم گذاشته بودم. آن روز خيال مي  کردم اسباب  بازي است، ولي امروز که خواندن و نوشتن ياد گرفتم، دانستم که به راستي قصه  هاي خوب براي بچه هاي خوب است.
 فرزند کوچک شما - محمد حسن ملک  ثابت
  پاسخ نامه:
آقاي محمد حسن ملک ثابت خوب و نازنين
با سلام و درود فراوان. شايد به نظر ديگران قدري عجيب باشد، نامه  زيبا و با صفاي تو را که خواندم نيز چشمم به اشک نشست اما اين اشک شوق بود. چون مي ديدم که آن پسرک خردسال سه چهار ساله که اولين بار در خانه خودتان ديده بودم و در عين بچگي رفتار و گفتارش مانند بزرگ ها بود، حال خود بزرگ شده، چند سال درس خوانده، باسواد شده و نامه  اي به اين شيريني نوشته که نظير آن تا امروز نديده بودم، از بس که مهرآميز بود و از صدق و صفا حکايت داشت و با نکته ها و پرسش هايي که جواب توضيحي لازم داشت. بايد بگويم که وقتي هنوز ساکن تهران بودم و از سال 73 به يزد برنگشته بودم بچه هاي کتابخوان بسياري از شهرها (غير از يزد) به من نامه نوشته بودند اما همه آنها مثل هم بود و يک بسته از آن نامه ها را که هنوز هم دارم تفاوتي با يکديگر نداشت. قدري تعارف بود و تقاضاي کتاب و همه مختصر در چند سطر و مثل اين بود که همه از روي دست يکديگر نوشته باشند، در حالي که از جاهاي دور از هم رسيده بود و اگر آدرس فرستنده را داشتم جوابي مختصر به آن مي دادم و عذري که براي نفرستادن کتاب داشتم مي گفتم و مي گذشت. اما تعجب مي کردم که چرا همه آنها شبيه هم است با اينکه يکي از شيراز نوشته بود، يکي از مشهد و يکي از جاي ديگر و اين برايم معمايي شده بود تا اينکه قدري فکرکردم و فهميدم که آنها را نه با فکر خودشان بلکه به دستور معلم هاي مدرسه  شان نوشته  اند و معلوم بود که با کتاب قصه هاي خوب ... آشنا هستند و آدرس صندوق پستي را در کتاب ها ديده بودند و گويا مانند اينکه موقع درس  انشاء از ايشان نوشتن انشاء را مي خواهند، خواسته بودند که يک نامه به من بنويسند و چرا نامه؟ ولي چون درخواست کتاب هم جزئي از مطلب نامه  ها بود مطلب معلوم شد (که علت آن را مي گويم) و اين بود تا ازتهران به يزد آمدم و آن صندوق پستي تهران را واگذار کردم و بعد از آن اگر هم نامه اي به آن آدرس رسيده باشد ديگر به من نمي  رسد اما علت آن کتابخواني اين بود که در سال 1360 و آن حوالي يک موسسه  اي فرهنگي صد و بيست هزار دوره از قصه هاي خوب ... را چاپ کرده بود نه براي فروش بلکه براي فرستادن به مدرسه ها در تمام کشور تا به بچه ها هديه و کادو و جايزه داده شود و اين کتاب ها اهدايي و رايگان بود که در کلاس ها خوانده بودند و چون يکي از 6 جلد کتاب ها را به بچه ها مي دادند و تمام دوره کامل آن را نمي دادند بچه ها بقيه جلد ها را هم مي خواستند و براي خريد در دسترسشان نبود. زيرا که انتشارات اميرکبير هم تا دو سال آن کتاب ها را براي فروش چاپ نمي کرد. بچه هاي بي گناه و بي خبر خيال مي کردند من مي تونم بقيه جلدها را برايشان بفرستم يعني چون يکي از کتاب ها را هديه گرفته بودند تصور مي کردند همه دوره کامل هم رايگان است و من چه قدر شرمنده مي شدم و غصه مي خوردم که چرا نمي توانم کتاب برايشان بفرستم و دو سال اين طور بود تا اينکه اميرکبير کتاب ها را براي فروش هم چاپ کرد و اين مشکل حل شد.
به هر حال در يزد غير از شما فقط يک نفر بعد از اينکه در يزد بودم به من نامه نوشت. آن هم اسمش فرزاد فرزانه است که با پدر بزرگش مهدي فرزانه باهم دوست بوديم و خانواده کتابخواني هستند. اولين بار که فرزاد نامه نوشت مقصودش آشنايي دادن بود نه کتاب خواستن و آن روزها فرزاد محصل دبستان بود. حالا به دبيرستان رسيده، مکاتبه هم ديگر ادامه ندارد. اما نامه شيرين شما با همه آنچه گفتم تفاوت دارد. درست مثل خودت که استعداد نمايان تري داري و اين از همان دوره سه چهار سالگي آشکار بود. دو سه بار که به خانه  تان آمده بودم مي ديدم که محمدحسن سه چهار ساله اصلا  بچه نيست و از خودش بزرگتر و هوشيارتر و کارهايش به بزرگ ها مي ماند. سفره انداختن و سفره جمع کردنش مانند آدم  هاي پر تجربه بود و در عين خردسالي با تربيت و زباندار. اولين بار هم که اسمش را پرسيدم با بلاغت و صداي رسا گفت@ «محمد حسن ملک ثابت» که خيلي قشنگ گفته بود و بچگانه نبود و بزرگانه بود و به قول معروف@ سالي که نکوست از بهارش پيداشت. تا برسد به سال هاي آينده که حتما  آينده درخشاني در انتظارتان است. نامه شما هم از يک فکر باز و دانش  طلب حکايت دارد که مي خواهد همه چيز را بداند. مثلا  توجه شما به گريه  کردن من در موارد مختلف که قدري غيرعادي جلوه دارد و شما آن را درست دريافته  ايد و من اصولا  اين طوري ساخته شده  ام و در برابر بعضي حالات و مشاهدات در غم يا شادي، بي اختيار بغض مي کنم و به گريه مي افتم. براي اين حالت که کسي که زود به گريه مي افتد يک مشکي هست که مي گويند فلاني اشکش دم مشکش است. اين حالت در بچه هاي خردسال بيشتر ديده مي شود چون گريه اسلحه بچه است در برابر هر نوع بي اعتنايي و ناکامي، اما در بزرگسالي دليل نوعي ضعف است و اين ضعف از کودکي در روحيه من باقي مانده، نه تنها از هر چيزي که ناراحت بشوم بلکه از هرچيزي هم که خوشحال بشوم به گريه مي افتم. حتي در تنهايي و موقع خواندن کتاب هم هر چيزي که تاثرانگيز يا لذت   بخش باشد و ريشه اين حالت از دوره بچگي من که پر از انواع محروميت ها بود آب مي خورد، دل من پر از حسرت است که با هر پيشامدي بدون اينکه متوجه باشم ياد گذشته پر از کسر و کمبود برايم تازه مي شود مثلا  اينکه چرا وضع زندگي ما طوري بود که به مدرسه نرفتم يا از هيچ وضع خوشايندي برخوردار نبودم و هنوز هم زندگي  ام همان حال را دارد که در بچگي بود. خودم بزرگ شدم و به هشتاد سالگي و پيري رسيدم ولي آن بچه بي  نوا در اعماق وجودم حاضر است و اوست که به گريه مي افتد و آرام و قرار ندارد. البته من اصولا  توقع زيادي از زندگي ندارم، آرزوهاي دور و درازي ندارم، حسود نيستم و از کسي هم گله و شکايتي ندارم ولي حسرت در تن و جانم هست. حسرت يعني غم  هاي گذشته نابسامان و آرزوهاي کودکي برآورده نشده که ديگر هم اميدي به رفع و رجوع آن نيست و هر قدر آدم بخواهد بي  خيال و خونسرد باشد فراموش نمي شود. البته وضع روزگار امروز که در آن هستيم با هفتاد و چند سال پيش که دوره کودکي و نوجواني من بود خيلي فرق دارد. زندگي ما در آن سال ها خيلي سخت مي گذشت مثلا  امروز ما شير آب را باز مي کنيم و آب در لوله جريان دارد. کليد برق را مي زنيم و روشن و خاموش مي شود. اينها چيزهايي است که همه مردم در آن شريکند و آن وقت ها هم که اين چيزها نبود، همه شريک بودند، قدري بهتر يا بدتر واشخاص چهل، پنجاه ساله همه آنها يادشان هست ولي زندگي خانوادگي ما حتي با ساير اهل محله  هم فرق داشت. خانه ما آب انبار و حوض نداشت و ما آب خوردن را با کوزه و سبو و مشربه از راه دور مي آورديم که خيلي مشکل بود. برق و گاز و اين چيزها هم نبود. ما در خانه فقط يک لامپا داشتيم که چراغ شب ما بود و نفت مي خواست. تمام کار ها از پخت و پز تا گرم کردن اتاق در زمستان با هيزم بود.....
از وقتي در هشت سالگي شاگرد کتابفروشي شدم، کتاب پناهگاه من شد و جانشين همه چيزهاي ديگر. من زندگي را از توي کتاب مي  شناسم. اگر حرف  هايي داشته باشم در تنهايي و سکوت مي  توانم روي کاغذ بنويسم مثل حالا که دارم مي  نويسم ولي نمي توانم با زبان شرح بدهم. شما درست توجه کرده ايد که در همه جا به گريه مي افتم. آن روز در آن مجلس جشن تولد که غافلگير شده بودم بي اختيار ازخاطرم گذشت که خيلي از مردم هر سال براي بچه هايشان جشن تولد مي گيرند و دوستان شان به سراغ شان مي آيند و من تا 76 سالگي چنين چيزي را نديده بودم... اين بود که در آنجا هم خنديدم و هم گريه کردم. توي مجلس نکوداشت هم همين طور شد. قرار نبود من حرف بزنم. گفته بودند که توي جمعيت گيج مي شوم و گفته بودند که آقاي دکتر اسلامي گفتني ها را خواهد گفت اما ناگهان گفتند حرف بزنم و اولين بار بود که توي جمعيت و جلوي ميکروفن قرار مي گرفتم. دست و پاي خود را گم کرده بودم و اين طور مي شود که سر و کله گريه پيدا مي شود. اين طور مجالس آداب و تشريفاتي دارد که من با آن آشنا نبودم. مثلا  بايستي از عده اي نام برد و تشکر کرد و من بلد نبودم و خجالت  زده شده بودم. در شيراز هم اولين بار در 40 سالگي بود که منظره يک کلاس درس را مي ديدم و حسرت مدرسه به سراغم آمد. علت اينکه با مردم حشر و نشر ندارم و هيچ جا نمي روم همين است که مثل مردم عادي نيستم. وقتي تنها هستم راحتم ولي جلوي مردم بلد نيستم که مثل مردم باشم. عادت تنهايي جزء طبيعتم شده، ديگر هم خيلي دير شده که بتوانم خود را تغيير بدهم. همان طور که در 18 سالگي فهميدم دانش آموزاني که از کتابفروشي ما کتاب مي خرند چه قدر بيشتر مي دانند و من چه قدر از همه چيز و همه جا بي  خبرم. براي اينکه تازه به فکر درس بيفتم دير شده بود. هنوزهم عقلم نمي رسيد که در بزرگي مي شود درس هم خواند. ساده و بي  خبر بودم... خوب است که لذت کتاب خواندن اين حالت را جبران مي کند و گرنه بايستي آدم خيلي تلخ و بد اخلاقي شده باشم که نشده ام. زندگي ندارم ولي زنده ام و بازيگوش هم هستم و تا وقتي بدتر نيست ناشکري هم نمي  کنم ولي خوب اشکم دم مشکم است. خودش جاري مي شود و قدري هم آرام  بخش است مثل دريچه  اطمينان براي ديگ بخار که نمي  گذارد منفجر شود.
ديگر پرحرفي نکنم. نامه شما خيلي خوشمزه بود با خط خوب و خوانا، برعکس خط من که تند و بد مي  نويسم و گاهي خودم هم خوندنش برايم مشکل مي شود. انشاءهايت سالم و خوب است و چون از حالا به اين خوبي فکر مي کنيد و مي نويسيد معلوم است که مثل ما  يا حتي بيشتر، نويسنده و شاعر خواهيد شد که نمي  دانم خوب است يا بد است. هرکاري که آدم از صميم قلب دوست داشته باشدخوب است. من هيچ وقت نويسنده و شاعر شدن را به کسي توصيه و نصحيت نمي کنم زيرا اين کارهاي ادبي به تنهايي زندگي  ساز نيست و خوب است آدم کار و شغل اصلي خوبي داشته باشد مثلا  مهندس، پزشک، صنعت  کار و صاحب درآمد کافي باشد، آن وقت اگر دوست مي دارد نويسنده و شاعر بودن هم وسيله تفريح و تفنن و سرگرمي اوقات فراغتش باشد و در شما اين قدر استعداد و توانايي همه اينها هست. اميدوارم و يقين دارم که آينده خوبي خواهيد داشت و موفقيت شما مطابق دلخواه خودتان. اين نهايت آرزوي من است. قربانت هم بروم.
والسلام و نامه تمام
ارادتمند شما
مهدي آذر يزدي
24/6/

حدیث (7078)
امام صادق (عليه‌ السلام):
کسي کمک به برادر مسلمان خود و کوشش براي او و همدردي با وي را رها نکند، مگر آن‌که گرفتار کمک به کسي شود که در آن گنهکار شود و اجري نبرَد.
سرمقاله (7078)
محمد كاظم انبارلويي
مقام معظم رهبري در ديدار با صدها نفر از كارآفرينان دو مطالبه بزرگ از دولت را مطرح فرمودند؛ 1- مديريت منابع مالي 2- بهبود فضاي كسب و كار ايران امروز به تعبير مقام معظم رهبري به كارگاه بزرگ تلاش، ابتكار و نوآوري تبديل شده است. اين يك واقعيت است كه اكنون كشور در مسير پيشرفت قرار گرفته است و آماده جهش‌هاي بزرگ با توجه به زير ساخت‌هاي اقتصادي است. منابع مالي دولت چيست؟ چگونه بايد آنها را مديريت كرد؟ براي مديريت منابع مالي دولت اول بايد ديد اساسا منابع مالي دولت از كجاست؟ بر اساس قانون اساسي سر فصل‌هاي درآمدي دولت از چند موضوع زير تشكيل مي‌شود. 1-انفال 2- سود شركت‌هاي دولتي 3- ماليات 4- بازگشت منابع سرمايه‌گذاري شده در پروژه‌هاي عمراني انتفاعي كه طبق ماده 32 قانون برنامه و بودجه وام تلقي مي‌شود 5- درآمد وزارتخانه‌ها و موسسات دولتي و درآمد حاصل از مالكيت 6- برگشتي از پرداخت‌هاي سال قبل 7- فروش اوراق قرضه
اخبار روز
نظرسنجی  

Copyright © 2004-2009 resalat-news.com, All rights reserved.